تبليغاتX
محراب اندیشه - معرفی نامه خون می رود به صفحه که املا کنم تو را      نامت بزرگ بود نشد جا کنم تو را ***** یاقی نیم ترحمی ای پادشاه حسن    گردن کشیده ام که تماشا کنم تو را***** آب از سرم گذشته عصایی بزن به آب    یک دم بیا که حضرت موسی کنم تو را ***** در راه کعبه خرج سفر در خطر فتاد    دل می رود ز دست که پیدا کنم تو را***** خون مرا بگیر به گردن مرا بکش     تا زیر تیغ سجده اعلی کنم تو را ***** کنجی برای خلوت شبهای من بده     تا گریه ای به وسعت صحرا کنم تو را ***** بر مردگان کوی تو باید دخیل بست     یعنی قیاس کی به مسیحا کنم تو را ***** بندم بزن که چینی عمرم شکسته است     جامم نما که ساقی دلها کنم تو را ***** از روزگار خیر ندیدم بدون تو     خیرات جان خویش چو حلوا کنم تو را ***** سنگینی غمت به تغافل مرا فکند     لعنت به من اگر ز سرم وا کنم تو را

 

 

معرفی نامه

  

    

     گاه انبوهی دغدغه ها چنان گلویم را می فشارد که حتی فریاد زدن را هم دشوار می سازد؛ و نوشتن بهانه ای شد برای شروع.

 

     قلم مقدس است؛ لیک از آنان که تقدس قلم را عمر و عاص وار بر سر نیزه ها می برند، بیزارم. از آنان که واژه می دزدند و با چهره هایی گریم آلود، منافع خویش را در غالب شعارهای پر زرق و برق دنبال می کنند؛ و همه کسانی که اظهر من الشمس ها را به کتمان می نشینند و در لباس خودی، نا خودی عمل می کنند.

 

     و البته چه دشوار است یافتن آنچه حقیقت نامیده می شود در پیچ و تاب اوراق 40 برگ زندگی. نقد، تحلیل و تبیین سلاحی است که باید ار آن بهره جست و اسلوب اندیشه را بر آن گماشت.

 

     محمد مهدی تهرانی، یک مسلمان، یک دانشجو، یک ایرانی و دیگر هیچ. می خواهد آنگونه که مولایش می پسندد باشد، اما حیف؛ حیف که رهزن راه بسیار است و توانی در خور آن نیست.

 

     دیرگاهی است که می نویسد؛ به هر بهانه ای که همسفر راه شود. گاه بیغوله ها را در آغوش می کشد و گوشه ای می خزد؛ گاه به جوهر اشک نامه می نویسد:

          به اشک دیده نوشتم هزار نامه برایت               مگر که نامه بیچارگان جواب ندارد

و گاه...

         این خود خودمم، چرا اینجوری نیگام می کنی؟ چیه مگه آدم ندیدی!

 

     یک فعال دانشجویی که اکنون بیشتر حدیث نفس را ترجیح می دهد و سر در گریبان سخن می گوید؛ یک منتظر ظهور که شهادت در رکاب مولایش را به عنوان بهترین حسن ختام سرنوشتش می خواهد؛ که ای کاش روزی فرا رسد که همچون مولایش در خون خویشتن بغلطد. یک بنده که فرسنگها با روح عبودیت فاصله گرفته است؛ یک خس که در آرزوی دریاست.

 

       شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل    کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 15:58  توسط محمد مهدی تهرانی  |