گاه انبوهی دغدغه ها چنان گلویم را می فشارد که حتی فریاد زدن را هم دشوار می سازد؛ و نوشتن بهانه ای شد برای شروع.
قلم مقدس است؛ لیک از آنان که تقدس قلم را عمر و عاص وار بر سر نیزه ها می برند، بیزارم. از آنان که واژه می دزدند و با چهره هایی گریم آلود، منافع خویش را در غالب شعارهای پر زرق و برق دنبال می کنند؛ و همه کسانی که اظهر من الشمس ها را به کتمان می نشینند و در لباس خودی، نا خودی عمل می کنند.
و البته چه دشوار است یافتن آنچه حقیقت نامیده می شود در پیچ و تاب اوراق 40 برگ زندگی. نقد، تحلیل و تبیین سلاحی است که باید ار آن بهره جست و اسلوب اندیشه را بر آن گماشت.
محمد مهدی تهرانی، یک مسلمان، یک دانشجو، یک ایرانی و دیگر هیچ. می خواهد آنگونه که مولایش می پسندد باشد، اما حیف؛ حیف که رهزن راه بسیار است و توانی در خور آن نیست.
دیرگاهی است که می نویسد؛ به هر بهانه ای که همسفر راه شود. گاه بیغوله ها را در آغوش می کشد و گوشه ای می خزد؛ گاه به جوهر اشک نامه می نویسد:
به اشک دیده نوشتم هزار نامه برایتمگر که نامه بیچارگان جواب ندارد
و گاه...
یک فعال دانشجویی که اکنون بیشتر حدیث نفس را ترجیح می دهد و سر در گریبان سخن می گوید؛ یک منتظر ظهور که شهادت در رکاب مولایش را به عنوان بهترین حسن ختام سرنوشتش می خواهد؛ که ای کاش روزی فرا رسد که همچون مولایش در خون خویشتن بغلطد. یک بنده که فرسنگها با روح عبودیت فاصله گرفته است؛ یک خس که در آرزوی دریاست.
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائلکجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
+
نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 15:58 توسط محمد مهدی تهرانی
|