تبليغاتX
محراب اندیشه خون می رود به صفحه که املا کنم تو را      نامت بزرگ بود نشد جا کنم تو را ***** یاقی نیم ترحمی ای پادشاه حسن    گردن کشیده ام که تماشا کنم تو را***** آب از سرم گذشته عصایی بزن به آب    یک دم بیا که حضرت موسی کنم تو را ***** در راه کعبه خرج سفر در خطر فتاد    دل می رود ز دست که پیدا کنم تو را***** خون مرا بگیر به گردن مرا بکش     تا زیر تیغ سجده اعلی کنم تو را ***** کنجی برای خلوت شبهای من بده     تا گریه ای به وسعت صحرا کنم تو را ***** بر مردگان کوی تو باید دخیل بست     یعنی قیاس کی به مسیحا کنم تو را ***** بندم بزن که چینی عمرم شکسته است     جامم نما که ساقی دلها کنم تو را ***** از روزگار خیر ندیدم بدون تو     خیرات جان خویش چو حلوا کنم تو را ***** سنگینی غمت به تغافل مرا فکند     لعنت به من اگر ز سرم وا کنم تو را

 

با رجانیوز در نمایشگاه مطبوعات

از امروز نمایشگاه مطبوعات به طور جدی آغاز به کار کرد. روزنامه ها و سایت های خبری مختلفی اینجا حضور دارند. البته خبری از دوستان "آینده" نیست. یه مسئله جالب اینه که غرفه ما(رجانیوز) و تابناک کنار هم افتاده؛ به عبارت بهتر با هم همسایه شدیم. این همه تا الان نقدشون کردیم، از این به بعد باید هر روز سلام و احوال پرسی کنم! عجب بساطی شده!!

فاصله مون با "الف" و "جهان" هم خیلی زیاد نیست. البته در ظاهر دیگه؛ وگر نه در باطن که اصلا طرح این صورت مسئله اشکال داره!! معمولا بعد از ظهرها نمایشگاه شلوغ تر می شه. البته بعضی ها هم به خاطر اینکه از شلوغی فرار کنن، صبح ها میان. اینجا اوضاع بد نیست. البته اینترنت صبح قطع بود. الحمدلله فعلا که راه افتاده...

دوستانی که می تونن خودشونو مصلی برسونن، غرفه رجانیوز خدمتشون هستیم. طبقه همکف، تو راهروی اصلی نمایشگاه. سال پیش که بساط مهمون بازی گرم بود. غرفه خیلی شلوغ بود. تا امسال ببینیم چی می شه.

این چند خط رو اجالتا نوشتم که خبری از نمایشگاه داده باشم. تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 11:58  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

نی نی های گنده و حکایت دنیای اسباب بازی

تا حالا به دنیای بچه ها دقت کردید. به چیزهایی شاد می شند که برا ما معنی خاصی نداره. با یه آبنی نی نبات کوچولو کلی ذوق می کنن. خیلی راحت هم شاکی می شن و می زنن زیر گریه. به بازی بچه ها دقت کردین. کلی وقت صرف می کنن تا سرشون مثلا به یه ماشین کوچولو گرم بشه. دنیای بچه ها رو وقتی از منظر یه آدم بزرگ نیگاه می کنی همه چیزش به نظرت بچه بازی میاد! چشم بسته غیب گفتم نه؟!

انما الحیوه الدنیا لهو و لعب و تفاخر و زینه. فکر می کنم از منظر انسان کامل هم دنیای ما همین گونه است. ما کوچولوهایی که احساس می کنیم خیلی بزرگیم، اما این جوری نیستیم. بچه ها هم تو دنیای خودشون همین طوری فکر می کنن. وقتی زاویه نگاه تغییر می کنه، دنیای قبلی خیلی لوس و مسخره به نظر می رسه. به نظرم این دنیا همش همین جوریه. اسمش رو می زارم دنیای اسباب بازی. آدم بزرگ های این دنیا در نقش همون نی نی های کوچولویی هستند که صبح تا شب دلشون به یه آب نبات خوش می شه و از یه لگد مگس گریه شون می گیره. سرشون رو یه جوری گرم می کنن تا روزها رو بگذرونن. دلشون هم خوشه که کلی تو دنیای اسباب بازی، بازی کردن. البته گاهی هم سر دعوا وا می شه و موی همدیگه رو می کشن یا اسباب بازی هاشونو به سمت هم پرتاب می کنن.

می دونین چرا معصومین فکر گناه رو هم نمی کنن. به نظرم چون اصلا فکر گناه براشون معنی نداره! مسخره است. مال دنیای بچه هاست. مثلا به یه بچه کسی گیر نمی ده چرا زدی گلدون رو شیکوندی. خب! بچه است. نمی فهمه دیگه! بسته به اینکه آدما تو کدوم دنیا زندگی می کنن و چقدر بزرگ شدن، انتظارات هم ازشون عوض می شه. این جوریه که حسنات الابرار، سیئات المقربین می شه.

ما متعلق به کدوم دنیاییم؟ چقدر خردسالیم و چقدر بزرگ شدیم؟ دلمون به چه چیزهایی خوش می شه و اهداف و آرمان هامون چه جوری تعریف می شه. مام وقتمون رو صرف ماشین بازی و کشیدن موی همدیگه می کنیم؟ تا حالا سعی کردیم زاویه نگاهمون رو عوض کنیم؟


پی نوشت: یه چند وقتیه لحن مطالب وبلاگ عوض شده. گیر ندین دیگه. دلیل خاصی نداره. تو همون فضاهای قبلی هم ان شاء الله مطلب می زارم. ضمنا یه مصاحبه هم با عنوان نخبه علمی!!!!! کردم که می تونید اینجا بخونیدش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 23:56  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

چرا از دنیای آدمیزادها متنفرم

خیلی وقت ها در مورد این فکر می کردم که آدم ها به چه انگیزه ای و برای رسیدن به چه هدفی زندگی می کنند؟ این همه تکاپو و بالا و پایین پریدن برای رسیدن به کدام نقطه است؟ آدم ها زندگی می کنند که چه بشود؟ اصلا زندگی یعنی چه؟ هدف غایی گذراندن این همه شب و روز چیست؟ زندگی تکراری مسخره نیست؟ چگونه زندگی کنیم، آدم خوبی بوده ایم؟ و چرا؟ آیا اصولا دلیلی برای تداوم حیات وجود دارد؟ دلیلی برای زنده بودن وجود دارد؟ چرا بشریت به نیهیلیسم نمی رسد؟ چرا نیست انگار نمی شود؟ چرا تماماً به پوچی نمی رسد؟

واقعیت آن است که اگر انگیزه ها و آرمان های الهی را از میان برداریم، هیچ دلیل قانع کننده ای برای زندگی وجود ندارد. در پرتو طرح این آرمان هاست که مقوله ای به نام حرکت به سمت مفهوم انسان کامل و خلیفة الهی معنا پیدا می کند. اگر این دست آرمان ها نباشد، توجیهی برای تداوم حیات مادی وجود ندارد. آخرش که چی؟ نیهیلیسم و نیست انگاری نتیجه طبیعی حذف آرمان ها، تکالیف الهی و تعامل عبد و معبود است.

اگر این سیر کاملا برای بشر تبیین شده باشد و بشر آن گونه که باید به این مفهوم رسیده باشد، هیچ گاه منافع زودگذر مادی را جایگزین سیر متعالی خود نمی کند. اما مسئله ای که وجود دارد این است که در زندگی روزمره، نوع آدم ها چندان به مقوله هایی از این دست فکر نمی کنند. انگیزه و آرمان الهی روشنی برای خود متصور نیستند. سوال اینجاست که چرا اینها به پوچی نمی رسند؟ دلایل این آدم ها برای زندگی چیست؟ چه انگیزه ای برای نفس کشیدن دارند؟ آیا اصلا این صورت مسئله برایشان موضوعیت دارد؟ به نظر برای خیلی ها این موضوعیت وجود ندارد.

قدیم در آسیاب ها از اسب ها استفاده می کردند. چشمان اسب ها را می بستند. اسب بدبخت شبانه روز می دوید. شب هنگام وقتی چشمش را باز می کردند تازه می دید همان جای اولش ایستاده است. به نظرم شهوات دنیا چشمان خیلی از آدم ها را بسته است. البته مقصود شهوت به معنای عام آن است نه خاص. آدم ها آن قدر غرق دنیا و دست و پا زدن برای فردای خود هستند که کمتر به دلیل این همه تکاپو فکر می کنند یا اصلا فرصت می کنند که فکر کنند. برای همین است که مسیرها با مقاصد اصلی نسبت درستی ندارد.

اگر هدف غایی زندگی حرکت به سمت مفهوم انسان کامل نباشد؛ اگر نقطه مطلوب بندگی نباشد؛ اگر پای آرمان ها در میان نباشد؛ اگر دغدغه های فرامادی موضوعیت نداشته باشد؛ آن وقت است که زندگی خیلی مسخره و چندش آور خواهد شد. از دنیای آدم ها بدم می آید چون اغلب، زندگیشان از این جنس است. این یک واقعیت است. دنیای آدم ها... یک عده از سر و کول هم بالا می روند تا به قدرت بیشتر و بیشتر برسند. حرص  و ولعشان هیچ وقت فروکش نمی کند. یک عده هم خودکشی می کنند تا دو تومانشان پنج تومان بشود، خانه شان چند متر بزرگتر بشود، ماشینشان یک مدل بالاتر برود و... چقدر مسخره است. چقدر احمقانه است وقتی همه حیات بشری در این عناوین خلاصه می شود. چقدر...

مسئله ای که وجود دارد این است که در این دنیا خواه نا خواه دامانت به گرد راه اسیر می شود. هر چه قدر هم از دنیای متعفن آدم ها بگریزی آخرالامر تو هم ممکن است گوشه ای زمین گیر شوی. باید از دنیا و نفست که متمایل به این دنیاست بگریزی. این البته سخت است. مهم آن است که تمام همتت این باشد که از لجن زار آدمیزاد ها فرار کنی به سوی خدا. و فرّوا الی الله...


پی نوشت: یه توضیحی به نظرم لازمه در مورد این مطلب بدم. نوشتم از دنیای آدمیزادها بیزارم نه از آدمیزادها! پیدا کنید پرتقال فروش را!!

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 5:10  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

در فضیلت گم و گور شدن

"گم و گور شدن" حالتی را گویند که شخص برای مدتی محدود یا برای همیشه از اجتماع می گریزد و به بیغوله های آلبالویی خویش پناه می برد. بسیاری از دوستان و کانون های مرتبط با خود را وامی گذارد و شریان های ارتباطی را هم به نوعی مسدود می کند. طبیعتا از اولین ملزومات "گم و گور شدن" تعطیل کردن تلفن همراه است. در این حالت شخص به بیان ساده سر به بیابان می گذارد آن گونه که دست بنی بشری به او نرسد!!

"گم گور شدن" ویتامین های زیادی دارد. فرصتی برای بازگشت به خویشتن، آسیب شناسی گذشته و نیز برنامه ریزی برای آینده ارائه می کند. در عین حال آدمی را از تحمل ساز و کارهای پوشالی و مزخرف دنیا رهایی می بخشد. در کل باید گفت "گم و گور شدن" چیز خوبی است! البته از نگاه کسانی که برای خود وظایف اجتماعی و سیاسی قائلند نمی تواند دائمی و به معنای کناره گرفتن از همه مناسبات برای همیشه باشد. می تواند فرصتی باشد برای تغییر شکل و قالب این دست نقش آفرینی ها.

آدم ها معمولا هنگامی گم و گور می شوند که شرایط و محیط پیرامونی را باب میل خود نمی بینند. یا اینکه فارغ از جنس شرایط فرصتی برای تفکر را تنها از این مسیر قابل پیگیری می دانند. حالت دیگری هم ممکن است و آن اینکه آدم ها حضور خود را برای سایرین آزاردهنده تلقی کنند و همین تلقی مقدمه گم و گور شدن را فراهم آورد. نمی دانم. شاید دلایل دیگری هم بتوان برایش پیدا کرد!

در عرفان هم معنایی مشابه این معنا یعنی همان گم و گور شدن داریم و آن همان سیر من الخلق الی الحق است. سالک در گام اول از طبیعت و همه تعلقات می گریزد و به حضرت حق پناه می برد. سه مرحله بعدی عبارتند از: سیر بالحق فی الحق، سیر من الحق الی الخلق بالحق و در نهایت سیر فی الخلق بالحق.

گم و گور شدن می تواند مراتبی داشته باشد. می تواند تنها یک یا چند کانون مرتبط با فرد را در بربگیرد، یا اینکه همه کانون های مرتبط را شامل شود.

راستش از جهاتی اشتیاق زیادی به "گم و گور شدن" دارم و از جهاتی هم رقبتی ندارم. حداقلش این است که کمتر کسی از دستم عذاب می کشد و من هم کمتر مجبورم ساز و کارهای مسخره دنیا را تحمل کنم. از اینجا به بعدش بماند...


پی نوشت:

اگرچه استعداد ویژه ای در زمینه گم و گور شدن دارم اما لااقل فعلا قصد این کار را به آن معنا ندارم. شاید کمی به روحیات درونگرایی خودم بازگردم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 4:42  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

قدرت طلبان تخیلی

آدم ها هر کدام برای یک چیز دست و پا می زنند؛ شهوت جنسی، شهوت پول و مال، شهوت شکم، شهوت قدرت و... . آدم ها چندان هم با هم تفاوت ندارند؛ هرکدام به یک وسیله آزمایش می شوند و از همین روست که اراده شان به زمینه های مختلف تعلق می گیرد.

می گویند آخرین چیزی که از قلوب مخلصین خارج می شود، حب جاه است. در این مسلک کسب قدرت هدف است. دیگر کسی شیفته خدمت نیست. هر کس می کوشد تا خود را بالا بکشد. خودشیرینی شاید واژه مناسبی برای توصیف برخی دست و پا زدن ها در این حوزه باشد.

روی کار آمدن دولت اصولگرا نفاق برخی را موجب شد؛ برخی که جزو حزب باد بودند، مقدس شدند تا راه به جایی برند؛ برخی هم گمان کردند چون دولت، همسوی با آنهاست، مسئولیت ارث پدریشان است و هر گونه تلاشی برای کسب قدرت مباح.

از دو جهت نسبتی با این نگاه و این مسلک نمی توان داشت. وقتی از بالا نگاه می کنی خنده ات می گیرد. به زندگی لجن آلود آدم ها و دنیای متعفنی که برخی برای خود ساخته اند، می نگری. آخرش که چه؟ عطش قدرت کجا قرار است تمام شود؟ به فرض که مشاور شدی، معاون شدی، وزیر شدی یا هزار کوفت و زهرمار دیگر! که چی؟!! آخرش که چی؟!!

این زاویه از تلقی انسان ها در خصوص غایت خلقت و هدف بشریت باز می شود. هر کسی یک جور پایبند این لجن زار دنیا است. حرص قدرت هم یک جورش است! همه اش دست آخر سر کاری است! این همه آدم آمده اند و رفته اند. خیلی بیشتر از خیلی از ماها هم در این مسیر دست و پا زده اند. آخرش که چی؟ آخرش که چی؟....

یادم می آید در بازه زمانی انتخابات هم به این سبک و سیاق نوشتم که ما به تحلیلی ورای همه تحلیل ها و به ساز و کارهایی ورای ساز و کارهای رایج ایمان داریم. خدایی که یوسف عریان را از ته چاه بیرون کشید و عزیز مصرش کرد، اگر بندگی اش را بکنیم و لایق باشیم با ما نیز چنین خواهد کرد. عبدی اطعنی حتی یجعلک مثلی فانی یقول کن فیکون. ما مشرکیم. چون همه را می بینیم؛ اما او را نه. والله مشرکیم.

خیلی چیزها که در مسیر زندگی به دست می آوریم جزو مقدّرات است. فرح کودکانه برای چیزی که خدا تقدیر کرده و دست و پا زدن های آن چنانی دور شدن از مسیر بندگی را رقم می زند. این راه نیست، کژراهه است و کم نیستند آدم هایی که راه را به کژراهه واگذار کرده اند.

از دنیای این آدم ها و دست و پایی که برای منافع خود می زنند نفرت دارم. حالم از این لجن زاری که در آن همه، دیگران را در راستای منافع خودشان و نردبان قدرت طلبی خودشان می خواهند، به هم می خورد. حالم از این لجن زاری که ارزش آدم ها با پول معنا پیدا می کند به هم می خورد. از دنیای آدمیزادها بدم می آید. اینجا انسانیت موضوعیت ندارد. کسی به فکر آسمان آبی نیست. کسی از پرواز نمی گوید. همه زمینی اند و روزمره زندگی می گذرانند. صداقت کمیاب است و خودخواهی فراگیر. همه چیز تصنعی است. اینجا دنیای آدم هاست. لجن زار بشریت.


پی نوشت:

برخلاف تصور برخی دوستان این مطلب  ارتباط مستقیمی با اصلاح طلبان نداره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 4:45  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

کویر

حکایت، حکایت کسی است که در بیابانی خشک و سخت گم شده باشد؛ در دیاری که رنگش را نمی شناسد و تعلقی به آن ندارد. خستگی تمام وجودش را گرفته است. از این سو به آن سو می دود تا آبی زلال پیدا کند؛ آبی زلال یا مرهمی یا ملجأیی یا... شاید این از ثمرات هبوط به فرش است که ملکه دل را می آزارد. وقتی ارتباطت با آسمان کم شد، باید رسم و رسومات زمین را بربتابی؛ رسم و رسوماتی که عمیقا و شدیدا از آن نفرت داری. اینجا همه از هم فرار می کنند. همه دنبال منافع خودشان هستند. صداقت کمیاب است. چگونه باید از این بیابان گریخت و به کجا؟ بس است...

دلم برای رمضان تنگ بود. خیلی تنگ. شاید این آتش در دل این بیابان غربت، چاره ای باشد برای گمشده ای چون من. شاید کسی صدایم را بشنود و شاید کسی از تحمل این بیابان متعفن رهایی ام بخشد. یک دشت سرگردانی و یک سینه غربت و چشمانی که فروغ راه ندارد و پایی آزرده و عصایی که نیست تا رفیق راه شود و مرادی که نیست تا تکیه گاهم باشد.

در بیابان وقتی باد میل غوغا می کند، صورت را به ضرب شن های داغ می نوازد. تحمل آب و هوای کویر سخت است؛ سخت. کاش موسی باشم و این بیابان... اگر میل اوست، نیکوست...

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 21:25  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

مسجد سهله

سال ها انتظار و آرزو و این بار هوای نجف را استشمام می کنی. رؤیایی به وقوع پیوسته است و تو همچنان حیران سر در گریبان اشک می ریزی. دلت می خواست ای کاش می شد هیچ وقت به ایران برنگردی. نه حوصله شهر را داری و نه آداب و رسوم و بازی هایش را. کاش می شد از همین جا پرواز کرد.

لحظاتی است که میهمان مسجد سهله ای. همان جا که علامه بحرالعلوم به زیارت حضرت نائل شد. همه به دنبال نماز و دعایند و نوشتن تو به طول می انجامد. از همه جدا شده ای؛ با دلی که در سینه نمی گنجد. در مسجد چندین مقام مشخص شده است که روبروی هر یک باید نماز بگزاری. نوبت به مقام امام صادق می رسد و یاد آن امام که اندازه انگشتان یک دست یار نداشت که قیام کند. هزاران نفر شاگرد که می دانستند و نمی دانستند. شاگرد بودند و نبودند. عالم بودند و نبودند.

نوبت به مقام ابراهیم رسیده است و کاش می شد اسماعیل نفست را همین جا به قربانگاه ببری. کاش می شد خودت را همین جا ذبح کنی؛ خود را بگذاری و او را ببری! شاید اگر نوشتن نبود، دیوانه می شدی. در خود نمی گنجی. نوشتن نوعی سخن گفتن است؛ نوعی حکایت کردن؛ نوعی گفتگو.

باز هم از کاروان جا مانده ای. مثل همیشه که عادتت جا ماندن بوده است. هفت شهر عشق را عطار گشت و تو هنوز اندر خم یک کوچه ای. کاش این بار خنجر ببرد. کاش. قلم را رها کن؛ تا شب زمین گیرت می کند؛ باید بروی.

نماز ظهر و عصر را مهمان مقام حضرت خضر هستی. و سرانجام با مسجد سهله خداحافظی می کنی در حالی که باران دست نوشته هایت را خیس کرده است. هر شروعی را پایانی است و هر وصالی را وداعی. و تو هم ناگذیر از رفتنی. شاید هیچ گاه مسجد سهله را نبینی. دیوارهای آجری بلند که اکنون بوی نم نیز به خود گرفته است. زمان، زمان رفتن است. مجالی برای ماندن نیست.


پی نوشت:

وقتی به مسجد سهله رسیدیم که گرد و غبار همه فضا را گرفته بود. انتظار داشتم مسجد سهله مسجدی مجلل باشد. در ذهن شاید مسجد جمکران را مرور می کرد. اما این گونه نبود. دیوارهای آجری و حیاط پر گرد و خاک مسجد در نگاه اول مرا به مناطق عملیاتی جنوب برد. دور تا دور مسجد به حالت شبستان مانند فضایی مسقف وجود داشت و میانه مسجد را در واقع حیاطی بزرگ تشکیل می داد. در گوشه گوشه مسجد چه در حیاط چه در فضای شبستان مانند دور مسجد مقام هایی با نام پیامبران و امامان مشخص شده بود که می بایست آنجا نماز می گزاردیم.

تازه به نجف رسیده بودیم و قبل از همه به زیارت مسجد سهله آمده بودیم. آنچه در بالا آمد، در واقع مختصری از خاطراتی است که در این مسجد روی کاغذ آمد و اولین سری یادداشت های سفر را تشکیل می داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 0:0  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

دست و پا گم کرده ای در حریم نجف

     هجره ها و شبستان های دور تا دور حرم در حال تعمیر هستند. چند نفری هم بر روی سنگ های کف صحن حرم کار می کنند. این دومین بار است که به زیارت مولایت علی مشرف می شوی. دیشب شور و حالت مجالی برای نوشتن باقی نمی گذاشت. از دری وارد می شوی و قبر علامه حلی را در سمت راست راهرویی باریک و آئینه کاری شده زیارت می کنی. این راهرو تو را به داخل حرم رهنمون می شود و تو آرزو می کنی که ای کاش هیچ گاه راه رسیدن به امام را گم نکنی.

     حرم هنگام نماز شلوغ می شود و در غیر ساعات نماز کمی خلوت است. خصوصا صبح ها. وقتی به زائران حرم امام رضا و آن گنبد و بارگاه فکر می کنی دیگر نمی توانی سلطان طوس را غریب خطاب کنی. علی غریب بود و هنوز هم. در میان همه حتی شیعیانش. شیعیانی که از او فقط نامش و سال تولدش را شناختند و درد علی را درک نکردند. شیعیانی که راه او را نخواستند آن گونه که هست بشناسند.

     گوشه ای دو، سه نفر ذکر یاعلی گرفته اند. یا علی و یا علی و یاعلی... . با فاصله 20 متری ضریح تکیه به دیوار می دهی. هنوز هم نمی دانی کجا آمده ای. اینجا کجاست و چرا تو را راه داده اند. تا قبل از سفر مدام در این فکر بودی که تو مرد این سفر نیستی. خبر لغو سفر یا پیش آمدن مشکلی برای زیارت امام چندان برایت غیر منتظره نبود. هیچ گاه باور نمی کردی جدی جدی زائر امیرالمومنین شوی. علی کجا، این بارگاه بلند کجا و کسی چون تو! تویی که میانه ای با علی نداشته ای و نداری و فقط و فقط در قول از او دم زده ای و عامل به شیوه علی نبوده ای. تو کجا و این ساحت بلند! تو کجا و زیارت نجف! تو کجا و پای بوسی شیر خدا! با این همه اکنون آمده ای.

     گر چه خود را لایق لطف امام نمی دیدی و نمی بینی اما دست خالیت را نشان می دهی. تو هر چه باشی اکنون درب خانه کریم آمده ای. کسی که همه میهمان جود و کرمش بودند و خود در بیابانی دور کار می کرد و به نان جویی کفایت. و اکنون تو در حسرت یک تکه از همان نان جو یا لقمه ای نان و خرمای پیرمرد انبان به دوش، رو به روی ضریح نشسته ای در حالی که گونه هایت تر شده است.

     دیگر پیرمرد نابینا در خرابه سراغ علی را نمی گیرد. بشریت لیاقت علی را نداشت. اما او هنوز هم هست و اکنون میزبان توست و تو مهانی. مهمان بی دست و پای امام رضا که چند وقتی است رنگ صحن گوهرشاد را ندیده، مهمان جدش در نجف شده. مهمان بی دست و پایی که رسم مهمانی را بلد نیست و تنها امتیازش این است که چون کودکان بی اختیار اشک می ریزد.

     دقایقی است همان ها که پیشتر گوشه حرم ذکر علی علی گرفته بودند، عاشورا را شروع کرده اند. یا اباعبدالله. وقتی مهمانی وارد خانه ای می شود که خود را غریب می بیند و در شأن نشستن بر سر سفره نمی داند، نه غذا خوردن که نفس کشیدن هم برایش دشوار می شود. و تو که عمری در آرزوی کربلا بوده ای دعا می می کنی ای کاش با این روسیاهی پایت به حرم سیدالشهداء نرسد. کاش از همین جا پر می کشیدی. کاش. دیر آمده ای و زود هم می خواهی بروی. گدای بیچاره ای که جز گدایی هنری ندارد. و ای کاش همین یک هنرش را قدر بداند.

     به وقت عراق ساعت 30/11 است. فرصت زیادی تا نماز ظهر نمانده است. هنوز نوای عاشورا به گوش می رسد. و هنوز در فکر نان و خرمای امام نشسته ای. اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد. در حق علی ظلم کردند. و عاشورا به لعن ظالمان در حق علی رسیده است. لعن کسانی که خانه وحی را آتش زدند و امام را دست بسته روانه مسجد کردند. نوبت، نوبت سلام به امامی است که بین سر و بدنش جدایی افتاده است. السلام علی الحسین... . من و جدایت ای دلربا خدا نکند. خدا هر آنچه کند از توام جدا کند.

     با نوای زیارت عاشورا زمزمه را شروع می کنی تا در نهایت به روضه شب آخری برسی که علی میهمان زینب بود و ساعاتی که از مسجد همراه حسن و حسین با فرغ شکافته برگشت. خیره خیره به ضریح نگاه می کنی. آقاجان! یادت هست آن ساعتی را که فرمودی حسنم! حسینم! زیر بغل های علی را رها کنید. نمی خواهم زینبم مرا با این حال ببیند. آقا! کجا بودی ساعاتی که زمین و زمان در سوگ غروب خورشید کربلا خون گریه می کرد؟ کجا بودی همان زینب را نظاره کنی؟

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 23:5  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

ما چندان هم مهم نیستیم

 

     آنچه در پس همه بازی هاست، سنت های پروردگار است. به قول دکتر همه در پازل خدا هستیم. ما می بایست به حکم وظیفه وارد شویم و آنچه را که نیاز است عمل کنیم. فراز و نشیب های زمان مایه امتحان ماست. ما به حکم انسانیتمان رسالتی بر دوش داریم و می بایست در مسیر آن با تمام وجود گام برداریم. آنچه هست اوست و اراده او. ما وجود نداریم.

     عالم میدان اَعمالِ صرف نیست. پیش از آنکه عمل راهگشا باشد، این نیت و قصد است که کارساز می افتد. چه بسیار عمل ها که راه به جایی نبرده است. چه سجده ها که به اندازه دانه جُوی بها نداشته است. ما وسیله ایم برای اعاده مقصود و در این مسیر اگر "زلال" باشیم، پیش خواهیم رفت. ما چندان هم مهم نیستیم.

     اگر در مسیر، منزل های بین راه و تعلق های طریق سرگرممان کرد، اگر خود را دیدیم و خدا را ندیدیم، هرگز به مقصد نخواهیم رسید. ما رهرویی هستیم که باید به او فکر کنیم، آن قدر که سراسر "او" باشیم و البته این سخت است. یک لبخند کودک ساده روستایی به همه دنیای سیاست بازان می ارزد. کاشتن بذر امید و توکل و خود باوری رسالت باغبانی است که سالیان دور را می نگرد. و حکایت ایران اسلامی، حکایت درختی است که باید آبیاریش کرد. و این ماییم که باید هزینه و بهای رشد این درخت باشیم. تا آن روز که شاخه های درخت به تمام معنا به آسمان برسد و حکومت جهانی مهدی موعود عقده های قرن ها غربت و انتظار را بگشاید.

     خدا آن چنان که مادیون می پندارند مرده نیست و آن چنان که لیبرال ها تعبیر می کنند، غایب نیست. فاینما تولوا فثم وجه الله. هر جا را بنگرید اوست. لا موثر فی الوجود الا الله. دستی در ورای همه دست ها وجود دارد و ما آن گاه موثریم که بر پیکره این دست رشته جان ببندیم. بگذار همه منطقیون تحلیل کنند و صغری و کبری هایشان را ردیف. بگذار همه قضایای شرطیه و حملیه ببافند. ما به اراده ای ورای همه اراده ها و به تحلیلی ورای همه تحلیل ها اعتقاد داریم. و هر یک به اندازه باور حقیقیمان در مسیر پیش خواهیم رفت و به اندازه غفلت و جهلمان عقب خواهیم نشست.

     اینجا سرای ماندن نیست. ما نیامده ایم که بمانیم. مسیری است که باید طی کنیم. و مقصودی است که باید جستجویش کنیم. ما دلبسته یک گفتمانیم. اگر آرمانی نباشد زندگی بشری معنایی نخواهد داشت. اگر هدف و نقطه مقصودی نباشد، مسیر از معنا تهی خواهد شد. و مشکل آنان که راه را گم کرده اند آن است که از مقصود غافل بوده اند. ما معتقد به ولایت مهدی موعودیم. لو للحجه لساخت الارض باهلها. او منبع فیض است و این ماییم که باید ظرفیت دریافت فیض را در خود تقویت کنیم. باران تمامی ندارد. این کاسه کوچک ماست که بی تابی می کند. باران همیشگی است و آنان که طراوات این نزول را حس نمی کنند، مرده اند و این، مرگی است که باید از آن گریخت.


پی نوشت:

۱- حرافی چندان سخت نیست، این عمل کردن است که مرد می خواهد.

۲- داشتم به جواب این سوال از خدا فکر می کردم: آخدا! منو چند تا دوست داری؟!!

+ نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 23:43  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

زیارت میثم تمار

 

     شوق خیلی زیادی برای زیارت قبر میثم داشتم؛ آن گونه که در پوست خود نمی گنجیدم. بالای سردرب حرمش این آیه کاشی کاری شده بود: "و لاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون" و میثم زنده بود. میثم قبل از اینکه برای ما یک یار وفادار علی باشد، یک ولایتمدار است که با تقیه میانه ای ندارد. اسلام بی خطر را نمی شناسد و حاضر است برای حقیقت، جان خویش را هم تقدیم کند. یک عاشق که شب و روز از مولایش سخن می گوید، آن قدر که کارش به بالای دار می کشد و عاقبت مهمان همان نخلی می شود که سال های سال به امید شهادت پایش نماز گزارده است.

     میثم اهل سکوت و استخاره نبود. میثم اهل فرار از وظیفه نبود. او یک عاشق واقعی بود. یک مرد که از گفتن باز نایستاد و مدام از مولایش حتی در دربار ابن زیاد هم سخن گفت. بر بالای ضریح کوچکش این گونه حک شده بود:"بسم الله الرحمن الرحیم. هل اتی علی الانسان حین من الدهر ..."

     نفهمیدم اذن دخول را چگونه خواندم. بی درنگ ضریح را در آغوش کشیدم. اشکی که چون سیل می دوید و رازی که تنها با میثم می شد باز گفت. مولایش علی از شهادت و شیوه شهادتش به او خبر داده بود و او هم از جانبازی در راه مولایش بیمی نداشت. او عاشق شهادت بود. یک ولایتمدار واقعی که دنیا برایش تنگ بود و رفتن را انتظار می کشید.

     وقتی در کوفه به حبیب ابن مظاهر رسید از نحوه شهادت حبیب به او خبر داد:«می بینم پیرمردی را که ابرو به پیشانی بسته است و در روز داغ تابستانی در دفاع از فرزند پیامبر به خاک و خون می غلتد و محاسن او از خون سرش رنگین می شود.» و حبیب نیز با خنده از شهادت میثم سخن گفت:«می بینم پیرمرد خرما فروش شکم برآمده ای را که در کناسه کوفه به دار آویخته می شود و جنازه او بر دار باقی می ماند.»

     شاگردان واقعی علی همه اهل یقین و عمل بودند؛ نه اهل شک و پرهیز. وقتی با مختار به گوشه زندان افتاد که حسین ابن علی عزم مکه کرده بود. همان سفری که بازگشتی را در پی نداشت. میثم به مختار آزادی اش را خبر داد و همان گونه هم شد. مختار آزاد شد و میثم با نه نفر دیگر مهمان نخل های خرمای کوفه. درست 10 روز قبل از ورود سیدالشهداء به عراق.

     میثم پای حق ایستاد. او حتی آن زمان که از نخل آویزان شده بود هم از علی می گفت. و این بود که ناچار شدند دهانش را لجام بزنند. او از تقیه و سجاده عزلت می گریخت. از میثم خواستم تا مرا هم در این مسیر کمک کند. دوست داشتم من هم میثم باشم و حلاوت شهادت در راه حق و ایستادگی بر حقیقت را درک کنم. دوست داشتم من هم در میدان نبرد پا پس نکشم. دوست داشتم من هم از لبان علی وعده شهادت را بشنوم و چون او رستگار شوم.

     اگر عجله کاروان نبود تا ساعت ها با میثم راز می گفتم و عرض نیاز می کردم. دل کندن از میثم برایم دشوار بود؛ اما باید به سمت مسجد کوفه حرکت می کردیم. بالاجبار به راه افتادم به این امید که فرصتی دست دهد تا باز مزار آن مرد خرمافروش را زیارت کنم. فرصتی که هیچ گاه میسر نشد. پیر خرمافروشی که به دست علی آزاد شده بود. یک مرد عجم. و ای کاش ما هم به دست علی آزاد شویم؛ چون میثم. می دانستم بی شک دلم برای حبیبم میثم تنگ خواهد شد و همان گونه هم شد. حبیبم میثم...


پی نوشت:

۱- متن اولیه این نوشتار در حرم میثم تمار در کوفه به رشته تحریر درآمده است.

۲- مطلب آقاي هاشمي چه پاسخي دارد؟! را به قلم حامد طالبی بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 15:47  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

یا دهر اف لک من خلیلٍ

 

1- شب عاشورا بود و حسین گرم زمزمه. سخن می گفت اما نه با اصحاب که با زمانه. سینه ای که پر از اندوه بود و قلبی آزرده از جهل امتی که نوه رسولشان را خارجی لقب داده بودند. وضو می گرفتند و نماز شب می خواندند اما با نوه رسول خدا سر پیکار داشتند و گروهی دیگر که سکوت اختیار کرده بودند و هجمه به اهل بیت رسول را به نظاره نشسته بودند. بغض علی در سینه هایشان بود. و حسین زمزمه می کرد. آن سان که بغض سنگینی گلوی زین العابدین را گرفت و عمه اش زینب تاب نیاورد. اشک در چشمانش دوید و از پاسخ های سیدالشهدا(ع) بی تاب شد. صیحه ای زد و غش کرد. حسین این گونه با خود نجوا می کرد:

یا دهر اف لک من خلیلٍ         کم لک بالاشراق و الاصیل

من صاحب او طالب قتیل        و   الدهر    لایقنع  بالبدیل

و انما الامر الی  الجلیل        و کل حی سالک السبیل

"آه از دوستی تو ای روزگار! چه بسا یاران و جویندگانی را که در بامداد و شامگاهت کشته نهادی. آری روزگار به جای آنان دیگری را نپذیرد. راستی که پایان کار، دست خدای جلیل است و هر زنده ای باید این راه را طی کند."

 

2- وقتی دغدغه ها خیلی بزرگتر از ظرف وجودی آدم ها می شوند، دیگر نفس کشیدن هم دشوار می شود. حتی اگر در قطب شمال هم باشی از درون می سوزی. وقتی می خواهی فریاد کنی اما کسی صدایت را نمی شنود؛ وقتی قطعه قطعه می شوی و اسپندوار به خود می پیچی و در عین حال روزمرگی ها و بی تفاوتی ها را می بینی دردت دو چندان می شود.

 

3- غربتی ناخودآگاه گلویت را خواهد فشرد و بغضی که بی آنکه اراده کرده باشی نفس کشیدنت را هم دشوار خواهد ساخت و تویی که باید بسوزی و بسازی. دلت خوش است به اینکه سینه های دیگری هم هستند که در گوشه و کنار چون تو می سوزند و تو آرزو می کنی ای کاش می شد همه پروانه یک شمع می شدیم و یک مشت برای انقلاب در هست ها.

چشم به آینده می دوزی و فریاد فرو می خوری. می سوزی و می سوزی و می سوزی. و چه لذتی است در سوختن. وقتی به رنگ شعله ها خیره می شوی، در ورای تأثیر و تأثر مادی حقیقتی را حس می کنی که آن حقیقت اصالت دارد، ارزشمند است و می ارزد به همه رنج ها و سختی ها.

دغدغه هایی که تمامی ندارد و بغضی سخت که اسباب خنده رهگذران است و آب شدن هر روزه تو. دلی تنگ تر از تنگ و سری پر شور و پر غوغا. نَفَسی سوخته و روحی آرام و آرزوی یک میعاد که در آن چون محبوبت حسین(ع) خدای خویش را در خون ملاقات کنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 19:14  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

اندوه یک امام

    ... می گویند آخرین خطبه حضرت قبل از شهادت بوده است. خطبه ای که حکایت از یک سینه داغ و غصه داشت و مردمی که نشناختند علی را و نفهمیدند عظمت ولایت را و خویشتن را بر حقایق مقدم داشتند و علی را تنها رها کردند. تنها! کسانی که وقتی به هوش آمدند که دیگر علی در میانشان نبود. علی از جهاد می گفت و آنان مشغول دنیایشان بودند و مشغول سیاست بازی هایشان.

     علی می گریست و آنان نه علی را شناختند و نه غصه علی را و نه غربت او را. علی همان کسی است که امروز هم غریب است. همین امروز و نه در بلاد کفر که در میان ما که جهاد را فراموش کردیم و یک فرع دین را به سر طاقچه ها سپردیم. و ما بانی گریه امامیم. و ای کاش از غم او ما هم دق کنیم و از آتش درون او ما هم بسوزیم و عمار باشیم، همان عماری که علی دلتنگش بود. همان عماری که حقایق را شناخت و آماده جهاد بود. آماده هزینه دادن. آماده عبور از خویشتن.

      از روی دلتنگی فایل صوتی خطبه را چندین بار گوش کردم و با بغض علی گریستم. قسمتی از متن خطبه و فایل صوتی مربوط به سخنرانی فرزاد جهانبین در اردوی تکمیلی طرح ولایت را بر روی وبلاگ می گذارم. فایل صوتی را حتما دانلود کنید.

ما ضر اخواننا الذين سفکت دماؤهم و هم بصفين الا يکونوا اليوم احياء

برادران ما که خونشان در صفین ریخته شد ضرر نکردند که اگر امروز زنده بودند

يسيغون الغصص و يشربون الرنق

خوراکشان غم و غصه و نوشیدنی شان اندوه می شد

قد والله لقوا الله فوفاهم اجورهم واحلهم دار الامن بعد خوفهم

قسم به خدا در حالی خدا را ملاقات کردند که خدا اجرشان را به تمامی داد و بعد خوف آنها را ایمن گرداند

أين إخواني الذينَ رَكِبوا الطريق ، و مَضَوا على الحَقّ ؟

کجایند برادران من که راه حق را رفتند؟

أين عمّار، أين ابن تيهان، أين ذُو الشهادتين؟

عمار کجاست؟ ابن تیهان کجاست؟ ذوالشهادتین کجاست؟

أين نُظرائُهم مِن إخوانِهمُ الذينَ تَعاقَدُوا عَلى المُنية و أبْردَ بِرؤوسِهم إلى الفجرة؟

و کجایند مثل عمار، مثل ابن تیهان، مثل ذوالشهادتین که در راه حق با هم عهد بستند و سرهایشان را برای ستمگران فرستادند؟

ثم ضرب عليه السلام بيده على لحيته الشريفة الكريمة ، فأطال البكاء

حضرت به اینجا که رسید به صورت خود زد و گریه ای طولانی کرد

ثم قال عليه السلام :

سپس فرمود:

اوه علي اخواني الذين تلوا القرآن فاحکموه

آه از آن بردارانم که قرآن را خواندند و آن را حَکَم قرار دادند

و تدبروا الفرض فاقاموه

در واجبات اندیشیدند و با معرفت آن را برپا داشتند

احيوا السنه و اماتوا البدعه

سنت ها را احیاء کردند و بدعت ها را میراندند

دعوا للجهاد فاجابوا

به جهاد دعوت شدند و آن را اجابت کردند

و وثقوا بالقائد فاتبعوه

و به قائد و راهنمای خویش ایمان داشتند و از او تبعیت کردند

ثم نادي باَعلي صوته : الجهاد الجهاد عبادَ اللَّه، ألا و إنّي مُعسكرٌ في يومي هذا، فَمَن أراد الرَّواح إلى اللَّه فَلْيَخرجُ

سپس با صدای بلند فرمود: جهاد! جهاد! ای بندگان خدا! که امروز من آماده ام و هر که قصد خروج الی الله دارد با من بیاید...

فایل صوتی را از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 23:31  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

تحصن شبانه روزی

مقابل دفتر حفاظت منافع مصر

 

* ساعت حدودا 40/10 شب بود. بچه ها تماس گرفتند و گفتند با دو تا اتوبوس از قزوین آمده اند جلوی دفتر حفاظت منافع مصر تحصن. قرار بود تحصن مقابل سفارت به صورت شبانه روزی تا بازگشایی کامل گذرگاه رفح به روی فلسطینیان ادامه پیدا کند.

* خیلی سعی کردم بی خیال تحصن بشوم، ولی نشد. قرآن را به رسم همیشه باز کردم در حالی که در ذهنم این عبارات مرور می شد که حالا واجب کفایی است! بچه ها هستند! درس خواندن در خانه خود نوعی جهاد است و... آیاتی آمد که اشاره به بهانه جویی برخی برای فرار از میدان نبرد داشت و مومنان را دعوت به پایداری در برابر دشمن می کرد ولو آنکه جمعیتشان اندک باشد و به ظاهر کاری از آنها برنیاید. با لحن تندی در مورد آنان که رسول خدا را هنگام نبرد تنها می گذارند و برای این تنها گذاشتن هم دلیل و حجت می تراشند، سخن گفته شده بود. دیگر محلی برای درنگ نبود. کتاب ها را هم زیر بقل زدم تا اگر احیانا فرصتی بود آنجا درس ها را مرور کنم. با عجله حر کت کردم.

* هوا خیلی سرد بود. دست هایم کاملا بی حس شده بودند. به مرور زمان بخشی از بچه ها رفتند و چیزی حدود 50 نفر باقی ماندند. روی زمین کوچه پتوهای سربازی پهن شده بود و بچه ها هم کم کم انتفاضه زیر پتو را شروع کردند! نیروی انتظامی مدام جلوی ما رژه می رفت. گارد ویژه هم هر بار جای خود را به نیروهای جدید می داد.

* چند نفر از بچه ها خبر دادند فروشگاه بنتون آتش گرفته. پرسیدم آتش گرفته یا آتش زدید؟ جواب دادند مگر دیوانه ایم. می گفتند آتش گرفته ولی من سعی کردم خیلی باور نکنم!

* ماشین هایی که از خیابان شریعتی رد می شدند با تعجب به ما نگاه می کردند. بعضی ها چند برگ از پوسترهایی که بچه ها نصب کرده بودند را می خواستند. برخی هم بهت زده سوالات جور و واجور می پرسیدند. آدم های مختلف با تیپ های متفاوت می ایستادند و خیره خیره نگاه می کردند. فکر می کنم حرکت بچه ها حرف هایی برای آنها هم داشت.

* حدود ساعت 4 صبح بود که برگشتم. باور نمی کردم در آن ساعت نانوایی باز باشد؛ ولی بود. وقتی حرارت نان لواش را در دستانم حس کردم، مدام با خودم می گفتم کاش این نان ها را می توانستم به بچه ها برسانم؛ در آن سرما این نان ها مزه می کند. وقتی به خانه رسیدم و چند لقمه نان و خرما در دهان گذاشتم با خودم فکر می کردم کاش می توانستم برای بچه هایی که تا صبح در کوچه خوابیده اند، نان و خرما ببرم. با این که هیچ کدام از آن بچه ها را نمی شناختم ولی حال و روزشان در ذهنم مرور می شد. اگر تا دیروز می شنیدم خانه فلسطینیان بر سرشان آوار می شود و در سرما به سر می برند، این بار معنی سرما را فهمیده بودم.

* شاید در نگاه اول تحصن شبانه روزی آن هم در میان سرمای این چنینی در وسط کوچه عجیب و مسخره به نظر برسد. اما جدای از بعد تاثیرگذاری داخلی و خارجی، این دست حرکت ها از یک بعد دیگر هم واجد ارزشند. و آن بعد همان چسبیدن نان گرم در سرمای زمستان است! گاهی برای کسانی که ادعای آرمان خواهی می کنند لازم است در شرایط دشوار و بعضا مشابه ستمدیدگان و محرومان قرار بگیرند. آن وقت است که خیلی چیزها را بهتر می فهمند. آن وقت است که ساخته می شوند برای روزهای سخت و کارهای دشوار. پای بخاری نشستن و محکوم کردن جنایات غزه هنر نبود. تحصن در میان کوچه های سرد و همدردی واقعی با مظلومان فلسطین هنر بود. حتی اگر بچه ها سرما هم بخورند، می ارزد.

* نکته آخر اینکه فکر می کنم باید یک فکری به حال درگیری هایی که با نیروی انتظامی پیش می آید کرد. اگر واقعا می خواهیم مثلا دفتر حفاظت منافع را بگیریم، یک مقداری امکانات و تجهیزات هم برای مقابله ردیف کنیم و یک برنامه جدی بریزیم! اگر هم چنین قصدی نداریم، ضرورتی ندارد خود را با دست خالی به کشتن بدهیم. ضرب و شتم هایی که توسط نیروی انتظامی صورت می گیرد شرم آور است.

* تحصن تمام نشده و ادامه دارد.


پی نوشت:

- ممانعت دولت مصر از انتقال مجروحان غزه به ايران

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 6:6  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

احساس غربت

     نمی دانم این احساس غربت فقط مهمان من است یا اینکه ناخوانده در محفل های دیگر هم گاه و بی گاه سرک می کشد. غربت...

     گاه احساس می کنی یک کوه سخن برای گفتن داری ولی نمی توانی بگویی. دغدغه هایی که تمامی ندارد و در این بین کسانی را می بینی که انگار اهل این دیار نیستند. شاید هم تو از مریخ نازل شده ای! سکه هایت در بازار بهایی ندارد. تو گونه ای دیگر می اندیشی و همه چیز را گونه ای دیگر تراز می کنی و دیگران...

     از آغاز عهد کردم بیهوده بر کسی تکیه نکنم. از آن وقت که دربِ فعالیت های دانشجویی را نیمه لا رها کردم، عهد کردم با او باشم و برای او. یک عبارت خیلی در ذهنم مرور می شد و آن این بود که: اگر یوسف باشی، حتی اگر در قعر چاه هم افتاده باشی، خدایی که بر فراز همه بلندی هاست، عزیز مصرت خواهد کرد. پس یوسف باش! نه زلیخای هوس و گدا و مشتری عنایت این و آن.

     همچنان می نویسم و خواهم نوشت شاید آتشی که حس می کنم و دیگران به آن می خندند فروکش کند. کسی نیستم ولی احساس می کنم رنگ خیلی از بی رنگی ها را بهتر از کسانی که فقط ادعا دارند و تسبیح در دست می چرخانند می فهمم. می نویسم و خواهم نوشت. برای خودم و برای او که اجازه نداد به هیچ بهانه ای قلم را رها کنم. آیه های قرآنش با من چنین می گفتند.

     دنیای غریبی است. همه ادعای اصولگرایی و دین داری دارند. همه در لباس اهل وقار و علم و اندیشه قدم می زنند و بر دست خط دیگران قلم. و تو بر این همه ظاهر بی عمل نیشخند می زنی. و این همه اهمال کاری. که اهل نقد اول باید نقد را از خود شروع کنند و آنان سکوت نحسشان در کنار غوغایی که برای دیگران دارند، دلت را می خراشد.

     دیگر عادت کرده ام حرف هایم را طوری بگویم که فقط خودم بفهمم. این طور هم سخن گفته ام هم کسی به قبایش بر نمی خورد! از سکون و ایستایی و کار روتینی که هر کسی می تواند انجام دهد نفرت دارم. باید کارهای ناکرده را کلید زد. امروز مدیر و مسئول و وزیر و وکیل کشور کم ندارد. امروز کشور تفکر انقلابی کم دارد. امروز کشور تولید علم و جسارت شکستن بنیان های پوسیده و کهنه گذشته را کم دارد. ساختار شکنی و حرکت رو به جلو به جای شعار دادن و اهمال کاری که البته اسم به روزش می شود کار کارشناسی!

     باید خلأها را پر کرد. همه رفته اند و ما هم خواهیم رفت. چه خوب است این آمدن و رفتن هزینه ارزش هایی باشد که فراتر از همه این کره خاکی و اهل و عیال و مال و منالش می ارزد. و ما باید همه هزینه این راه باشیم. خاکی و بی ادعا. خط سیر مشخص است. ما بی عرضه ایم. رهبرمان کم سخن نگفته است. ما کریم. او هر چه بگوید در این کشور همه به کار خویش مشغولند. ادعای ولایتمداری هم می کنند. اف بر این همه ادعا!

     و این غربت! شاید شیرین تر از همه شهرت ها باشد، اگر به اساس و بانی اش یقین داشته باشی. به این غربت خو گرفتم و عادت کردم. دیگر مثل گذشته گریبان پاره نمی کنم و عذر به درگاه او نمی برم. باید در این راه نشست تا گذار لیلی به مجنون بیفتد. و کاش آن زمان مجنون هشیار باشد. کاش...


پی نوشت:

۱- امیدوارم این نوشته سوء برداشت ایجاد نکند.

۲- فکر می کنم رفتن کردان در کل به نفع کشور، دولت و جریان اصولگرایی بود. اگر در مجلس بودم قطعا به برکناری کردان رای می دادم. رفتن و ماندن کردان هر دو برای کشور هزینه داشت. هزینه ای که مترتب بر هر یک از دو حالت فوق بود را قبلا، اینجا توضیح داده ام و دلایل مخالفان و موافقان را نیز تشریح کرده ام.

۳- سابقا مطلبی با عنوان "پیامی برای اهالی گفتگوی تمدن ها" در روزنامه ایران به قلم من منتشر شده بود که متن کامل آن با عنوان "پیام رهبر انقلاب به خاتمی" در وبلاگ آمده است. یکی از اعضای شورای مرکزی حزب اعتماد ملی و از نمایندگان دوره های گذشته مجلس شورای اسلامی نسبت به این مطلب واکنش نشان داد که طی مطلب دیگری در همین روزنامه مفصلا به موضوع گفتگوی تمدن های آقای خاتمی پرداختم. مطلب دوم را می توانید اینجا مرور کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 18:58  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

تشییع جنازه

بیش از سی روز از درگذشت پدربزرگم می گذرد و من حالا معنی خیلی چیزها را می فهم. می دانم که بعد از ما حتی نزدیک ترین بستگان تنها دغدغه شان حفظ آبروی خویش و برگزاری آبرومندانه چند مراسم خواهد بود و... .

در بین نوه ها به من خیلی علاقه داشت. علاقه اش را به من همه می دانستند. هیئت زیاد می رفتم . از کوچیکی علاقه زیادی به مجالس اهل بیت داشتم. شاید علاقه او هم به همین علت بود. نماز شبش ترک نمی شد. بارها این سوال را از من می پرسید:«نماز شب می خوانی؟» دعاها را از حفظ می خواند. یادم هست وقتی بعد از مدتها که تهران نبودم، به دیدنش رفتم، این شعر را برایم خواند:

بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری                               من کفن پاره کنم زندگی از سر گیرم

و امروز اگر چه هنوز نتوانستم رفتن او را باور کنم، اما به درک این فراز کمیل کمی نزدیک تر شدم که "یا الهی و ربی من لی غیرک". گذر از فراز و نشیب های زندگی، چشیدن طعم شادی ها و غصه ها؛ و در آخر گوشه ای در دل خاک. آنجا که اگر کسی هم گریه کند، برای خودش گریه خواهد کرد، نه برای تو!

نزدیکان خیلی هنر کنند، بالای جنازه ات یک زیارت عاشورا خواهند خواند. آن هم طوری که دیر نشود. بد است مردم معطل می شوند. دیر می شود. باید مراسم در شأن ما باشد. رسم و رسومات را باید رعایت کرد. دیگران چه می گویند؟ راستی پول غذا چقدر شد؟ کجا سفارش دادید؟ کم نیاید؟ میز و صندلی نباید فراموش شود. چرا فلان فامیل نیامد؟ آن همسایه که خیلی سایه اش سنگین شده! دفعه بعد او را نباید دعوت کنیم. اتوبوس ها نرسیدند؟ چند نوع غذا گفتید بیارند؟ فلانی اصلا کمک نکرد. اینها از همان اول هم چشم دیدن نداشتند. جنازه را چند بار بگذارید زمین. یا علی. زودتر! دیر شد! جنازه را بگذارید جایی که نماز شب می خواند! نمی شود!

بخش خدمات کامپیوتری چقدر شلوغ است. قبر را چند خریدید؟ چند طبقه است؟ شماره قطعه و ردیف مشخص شد. بدن را غسل می دهند. راستی اعلامیه را می توانستیم بدیم همین جا بزنند. مراسم ختم و شب هفت را چی کار کنیم؟ آب بر روی بدن می ریزند و تو احساس می کنی آتش گداخته است! کسی مدام تکرار می کند که جهت جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی حتما میت خود را شناسایی کنید! آمبولانس آماده است.

حالا دیگر قبر را کنده اند. یکی می گوید: خاک های زیر سرش را صاف کنید! تکه های گوله شده خاک را بردارید! دیگری می گوید: چه فرقی می کند. اول و آخر باید همین جا دفن شود و جنازه را می آورند. این یکی اصلا گریه نکرد. اینها دیگر چه آدم هایی هستند و...

و تو آن وقت می فهمی که همان ها که دلبسته شان بودی چه قدر به فکر خود تو خواهند بود و چه قدر به فکر خویش و اطرافیان و چشم و هم چشمی. آنها که وقت و عمرت را برایشان گذاشتی. دوستشان داشتی و... .

تو ایستاده ای و آنها را نظاره می کنی. حالشان را می دانی ولی حالت را نمی دانند. وقتی سرازیر قبرت می کنند، گمان می کنی از آسمان هفتم به زیر افتاده ای. خاک را زودتر بریزید! دیر می شود! فریاد می کشی. و قبر، تو را فشار می دهد. هیچ کس صدایت را نمی شنود. هر هفته بر سر خاکت خواهند آمد و برای خودشان گریه خواهند کرد. دعا کن برایت خیراتی با نیت رضای خدا کنند تا توشه راحت شود.

بس است. حال و حوصله ای نیست. بیهوده می نویسم. کارت دعوت برای مراسم از واجبات است. مردم چه می گویند. مردم چه می گویند؟ مردم. مردم. مردم.... چرا کارت برای فلانی نفرستادید؟ بهش بر خورده! برای خرید مفاتیح و کتاب پول نداریم. اصلا کسی کتاب نمی خواند. اسراف است!

آسمان به ریسمان می بافم و انگار اگر بخواهم بنویسم باید ساعت ها و صفحه ها بنویسم. از خیلی چیزها خسته ام. هر چه می خواهم خلاصه تر کنم، بلندتر می شود. شبی به وسعت یک دشت می خواهم تا درد و دل کنم. می گذارم و می گذرم گرچه هنوز حرفی نگفته ام. دلم هوای سینه زنی کرده. بسم ا...

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 0:5  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

 

 

چرا می نویسم؟

 

 قلم نوشتن

     طبیعتا هر کس برای آنچه در مسیر زندگی خویش به عنوان یک گزینه انتخاب می کند، می بایست دلیلی روشن و موجه داشته باشد. اگر این چنین نباشد به مرور زمان و با گذشت ایام اهتمام دیروز به سستی فردا منجر می شود و سستی دیروز به اهتمام فردا و برآیند کار چیزی جز نبود خط مشی مشخص نخواهد بود.

نوشتن هم از این مقوله مستثناء نیست. اگر پاسخی روشن برای چرایی نوشتن یافتیم، آن گاه خیلی چیزها در عزممان تاثیری نخواهند داشت. موفقیت و شکست معنای دیگری خواهد یافت. اهتماممان به کار هم به گونه ای دیگر خواهد بود.

     برخی به نوشتن به مثابه یک شغل می نگرند، برخی به مثابه یک تفریح، برخی به مثابه یک سرگرمی، برخی به مثابه وسیله ای برای کسب شهرت... . اما به راستی چه ضرورتی در نوشتن هست؟ طبیعی است که در هر جامعه جمعی می بایست رسالت نوشتن را به عنوان یک شغل به دوش بکشند. پس نگاه کاری به نوشتن ذاتا نمی تواند اشکالی داشته باشد. اما آیا جز این ضرورت، ضرورت دیگری هم هست که بتواند بانی حضور در این عرصه باشد؟

 

چه ضرورتی در پاسخ به این سوال وجود دارد؟

     یک گام به عقب برگردیم. آیا اصلا ضرورت دارد به این سوال بپردازیم؟ در یک تقسیم بندی ساده می توان افراد را به دو دسته تقسیم کرد. کسانی که می نویسند و آنان که دستی در این مقوله ندارند. گروه اول طبیعی است که اگر درک درستی از ضرورت و چرایی عمل خویش نداشته باشند، لاجرم به همان فراز و نشیب هایی که در مطلع نوشتار آمد دچار خواهند شد. علاوه بر اینکه مشخص نبودن هدف و مسیر راه می تواند سرمنزل را به ناکجا آباد بکشاند!

     در مورد گروه دوم هم باید گفت یا نوشتن از یک ضرورت واقعی و جدی برخوردار هست یا نیست. اگر هست می بایست آن را تبیین کرد و طبعا گروه دوم ناچارند در صورت توانایی به گروه اول بپیوندند. اما اگر بگوییم نوشتن یک امر عادی است و تعریف ضرورت برای آن نا به جاست، باز هم باید برای رسیدن به این مدعا جواب سوال اول را داده باشیم. پس هر فرد از نظر عقلانی می بایست پاسخی برای این سوال داشته باشد: "نوشتن ضرورت دارد یا خیر؟ چرا؟"

 

پاسخ چیست؟

     پاسخ به این سوال آن قدر که به نظر می رسد هم ساده نیست. همه چیز بستگی به نظام فکری و چارچوب ذهنی کسی دارد که با این پرسش مواجه می شود. تردیدها در پاسخ به این سوال آن گاه جدی تر می شود که پای سخنان رایجی چون "سیاست پدر و مادر ندارد" و امثال آن به میان می آید.

 

تعبیر ساده

     در بین شیوه های مختلف بحث و سخن گفتن در منطق، شیوه ای هست که جدل نامیده می شود. و شاخصه اصلی آن استدلال ساده بر مبنای آن چیزی است که مورد پذیرش طرف مقابل است. با این مقدمه چند سوال در این حوزه می توان پرسید. سوال اول:  سرنوشت کشور و اوضاع جاری کشور برای شما اهمیت دارد؟ وضع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی کشور چه طور؟ سوال دوم: آیا می توانید ادعا کنید در کشور هیچ مشکلی وجود ندارد؟ سوال سوم: اگر پاسخ شما به پرسش اول مثبت و به پرسش دوم منفی است که طبیعتا باید این طور باشد، اگر شما واقعا دلسوز کشور هستید و نسبت به سرنوشت آن حساسیت دارید و مشکلاتی هم می بینید چرا درصدد رفع آن نیستید؟ نمی توانید یا حوصله اش را ندارید؟! آیا فکر نمی کنید که من و شما می توانیم در حد توانمان در رفع مشکلات و یادآوری آنها تاثیرگذار باشیم؟ مهم نیست شما چه قضاوتی در مورد مسائل دارید. مهم اصل ورود به مسائل است. به راستی آیا یکی از مسئولین کاستی ها خود ما نیستیم؟ آیا یک دلسوز واقعی نسبت به مشکلات و سرنوشت کشور بی تفاوت خواهد بود؟ پدر و مادر نسبت به سرنوشت فرزندشان این گونه اند؟ بهتر نیست به جای این که حرف هایمان را در گوش هم آرام بگوییم، بلندتر فریاد کنیم تا همه بشنوند؟ رهبر انقلاب چه دیدگاهی در این خصوص دارند؟

سوالات متعددی با این شیوه می توان طرح کرد که در نهایت ضرورت نوشتن و اظهار نظر در خصوص مسائل جاری کشور از آنها استنباط می شود. پرداختن به مفهوم "قدرت رسانه" این استدلال را کامل خواهد کرد. کسی که حرفی برای گفتن دارد و می خواهد حرفش موثر باشد طبعا می بایست مجرایی برای بیان آن پیدا کند. به عبارت بهتر رسانه ای برای ابراز دیدگاه خود داشته باشد. مجددا تاکید می کنم نوع قضاوت مهم نیست. اصل قضاوت مهم است. پذیرفتن تکلیف اجتماعی مهم است. در اینجا به همین یک استدلال در این خصوص بسنده می کنیم.

 

تعبیر کامل

     ما قائلیم که هر فرد در مسیر قلم نوشتنبرپایی دولت اسلامی به نوبه خود وظیفه ای بر دوش دارد. هر فرد برای فراهم کردن مقدمه ظهور حضرت ولی عصر به نوبه خود وظیفه ای بر دوش دارد. هر فرد برای برپایی حق و عدل در جامعه عهده دار وظیفه ای است. هر فرد در راستای برپایی و فراگیر شدن گفتمان عدالت و مهدویت باید گوشه ای از بار را بردارد. امر به معروف و نهی از منکر جزو فروع دین است. اسلام به همان میزان که به بعد فردی زندگی می اندیشد به بعد اجتماعی و وظایف اجتماعی هم می اندیشد. یک مسلمان نمی تواند نسبت به آنچه پیرامونش می گذرد بی تفاوت باشد. یک مسلمان واقعی نمی تواند فقط به خود و منافع خود بیاندیشد. اگر داد مظلومی در هر کجای عالم بلند شود هر کسی که ادعای مسلمانی دارد مطابق نص دستور رسول اکرم موظف است در حد توان به کمک او بشتابد و گر نه مسلمان نیست.

     عباراتی از این قبیل که البته هیچکدام برای ما ناآشنا نیست و برخواسته از یک نوع تفکر و نگرش به زندگی و یک نوع قضاوت از اسلام و شرع است، پاسخ سوال ما را روشن می کند. از نگاه ما نوشتن یک وظیفه است.

 

نزاع اسلام ناب و اسلام آمریکایی

     آنان که رگه هایی از تفکر حجتیه ای و اسلام آمریکایی را همراه دارند گمان می کنند تنها وظیفه یک منتظر گوشه ای خزیدن و دعا کردن برای فرج است و دیگر هیچ. نیمه شعبانی بیاید و یک چراغانی و شیرینی و عرض ارادت و تمام. اگر جهان را ظلم بردارد؛ اگر بی عدالتی در جامعه حاکم شود؛ اگر مظلومان بمیرند؛ اینان هیچ احساس مسئولیتی نمی کنند. فقط ممکن است احیانا ناراحت شوند و یا گوشه ای بخزند که یا ابن الحسن خودت بیا و درست کن. قصه، قصه بنی اسرائیل است که به موسی می گفتند:«فاذهب انت و ربک فقاتلا انا هیهنا قاعدون.» برو با خدایت با آنها بجنگ ما اینجا نشسته ایم. این یعنی اسلام بدون دردسر. این یعنی اسلام راحت طلبان. اسلام بدون هزینه. اسلام آمریکایی. اسلام حجتیه ای.

     اسلام ناب آن است که تعهد می آورد. مسلمان واقعی امر به معروف و نهی از منکر می شناسد. جهاد می شناسد. رسالت و هدفش را نیز در زندگی خوب می شناسد.

 

کلام آخر

     در این باب زیاد می توان سخن گفت. در اینجا به سبب طولانی شدن نوشتار به همین میزان بسنده می کنم. گویند حاجی وقتی می خواهد از کنار خانه خدا برگردد در هر دور طواف وداع می تواند یک دعا کند و خداوند آنها را مستجاب خواهد کرد. آن روز که توفیق بود در ظل بیت امن الهی باشم، در وداع خیلی چیزها خواستم که شاید بیانشان در این جایگاه مناسب نباشد. یکی از خواسته هایم آن بود که خدایا قلمم را در راه دفاع از حق جسارت و صراحت بخش و کمک کن تا از مسیر انصاف و حق خارج نشود. ادعا نمی کنم تا کنون چنین بوده ام. ادعا می کنم سعی کرده ام چنین باشم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 2:38  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

معمولا آدم ها یادداشت های شخصی شونو منتشر نمی کنن. البته خب کارای ما برعکسه دیگه!

 

 

 

 

 

 

بت پرست شده ام

 

     زندگی فقط با یاد او صفا دارد. وقتی دیوارها بین دل و صاحبش حجاب می شوند و وقتی نگاه دیگر رخصت درک خاطرش را نداشته باشد، نه دلی مانده است و نه نگاهی. همه چیز سرد و بی روح است. خلایق را مایه آرامش و آسودگی متفاوت است. برخی به قرص نانی راضیند؛ برخی به جرعه آبی و برخی...

 

     در این میانه؛ در این بازار پرآشوب باید نگار را جست. همه بت پرستند. دلم برای حضورش تنگ شده. همیشه در خلواتم احساسش می کردم. دیگر خیلی دیر شده است. دلم بنای دلتنگی دارد. ملالی که یک عمر گریبانم را خواهد گرفت و آن اینکه من هم بت پرست شده ام. گفته بودم مرد میدان دنیا نیستم. دلم از سنگ های بی روح آزین شده، گرفته. چشمانم ابری است. دلم طوفان می خواهد. دلم رگبار می خواهد. دلم می خواهد بگریزم. از این همه بت که خودم با دستانم ساختم. دلم برای صاحبش تنگ شده. یک جرعه خلوت. یک جرعه غربت و یک جرعه غصه به همه بت های این مرز و بوم می ارزد. نگارم را می خواهم.

 

     هان! ای نفس! دست از دامنم برگیر. این دریا دیگر آرام شدنی نیست. هوایم بدجور ابری است. گفتند اگر او را با لسان صدق بخوانی می آید. نگارم را می خواهم. می خواهم تمام بت ها پودر باشند. می خواهم خلیل باشم. این شهر و دیار و رنگ هایش برای اهلش بماند. از همه رنگها خسته ام. خسته تر از آنکه تصور کنی. همان غربت خویش را می خواهم. آن زمان لااقل بتی نبود. نَفَسم بند آمده. ببار باران که آرامش حضورت شعله های درونم را بخشکاند.

 

    کلاف اشکم را تا سحر در بازار مصر بر سر دست خواهم گرفت؛ شاید نگاه یوسف به دستانم بیفتد. زر و دینار بماند برای اهلش. خوشی و لذت ایام بماند برای اهلش. من نگار می خواهم...

 

پرنده و قفس                 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 1:46  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

یک جرعه بی تابی

 

     دشوار است؛ آنگاه که وجودت را دغدغه ها فرا می گیرند؛ از درون می سوزی و فقط می سوزی. رفیق راهی نیست و تو تنها ناچاری واژه های امید را هجی کنی. در تلاطم شب و روز همه چیز گم می شود. و کوچکترین آن حقیقت است. کاش می شد از همه چیز و همه کس فرار کرد. اما... حتی واژه ها هم رفیق راهت نمی شوند و تو می مانی با بغضی که روزی مهمان ناخوانده بود و امروز صاحبخانه شده است!

     وظیفه کدام است؟ حقیقت چیست؟ مرد عمل کجاست؟ دلت می گیرد و بی اختیار گوشه اتاق، رواق چشمانت را تصرف می کند. با که بگویی و از چه؟ غربتی که رنگش بی رنگی است و صدایش سکوت. آن سان حیران می مانی که حتی از واژه ها هم می گریزی. چه باید کرد با یک مشت واژه بی معنی؟

     هنوز به یاد دارم ایامی را که خردسالی مجالی برای عصیان نمی گذاشت. آن روز که توکلم به او بود. دانه تسبیح اشک هایی که شب و روز و سحر نمی شناخت و چه طعمی داشت گفتن همه چیز با او که اقرب من حبل الورید است. دیگر خلوت ها هم نامرد شده اند! هنوز بغض در گلویم باتابی می کند. کودکی گم شده است. به دلم واهمه نیست. آنکه بایست بیاید به خدا می آید.

 

                          

              انسان شدن عقوبت سختی است کاتبان            با یک پرنده نام مرا جا به جا کنید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 22:12  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

کاش چون او بودم...

 

 

شهید دکتر مصطفی چمران

     من تصمیم دارم که از این به بعد آدم خوبی باشم، دست از گناهان بشویم، قلب خود را یکسره تسلیم خدا کنم، از دنیا و ما فیها چشم بپوشم. تنها، آری تنها لذت خویش را در آب دیده قرار دهم.

 

     من روزگار کودکی خود را در بزرگواری و شرف و زهد و تقوی سپری کرده ام. من آدم خوبی بوده ام، باید تصمیم بگیرم که من بعد نیز خود را عوض کنم.

 

     حوادث روزگار آدمی را پخته می کند و حتی گناهان مانند آتشی آدمی را می سوزاند.

                             

 

  شهید دکتر مصطفی چمران – اوایل تابستان 1959 - آمریکا

                             سایت شهید چمران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 13:29  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

راه ناتمام...

 

     ساعت های آخر مقاومت بچه ها در کانال، بی سیم چی گردان حنظله حاج همت را خواست. حاجی آمد پای بی سیم و گوشی را به دست گرفت. صدای ضعیف و پر از خشاخشی را از آن سوی خط شنیدیم که می گوید: فلانی رفت... فلانی هم رفت، باطری بی سیم دارد تمام می شود، عراقی ها عن قریب می آیند تا ما را خلاص کنند... من هم خداحافظی می کنم. حاج همت که قادر به شکستن حلقه محاصره تیپ های تازه نفس دشمن نبود، همان طور که به پهنای صورت اشک می ریخت، گفت: بی سیم را قطع نکن... حرف بزن، هر چی دوست داری بگو. اما تماس خودت را قطع نکن. صدای بی سیم چی را شنیدم که می گفت: سلام ما را به اماممان برسانید. از قول ما به امام بگویید همانطور که فرموده بود حسین وار مقاومت کردیم، ماندیم و تا نفر آخر جنگیدیم.

(سعید قاسمی – مسئول واحد اطلاعات – عملیات لشگر 27 محمد رسول ا... در نبرد والفجر مقدماتی)

 

     اکنون سالها از آن روزها می گذرد و هر سال پیروزی انقلاب و عظمت مجاهدت های آن روز را جشن می گیریم. با خود می پرسیدم ما چه کردیم؟ اما این بار نه مثل همه جملات کلیشه ای که فقط لغلغه زبانند! اگر روزی چشمانمان به چشمان مولامان بیفتد...

 

     امروز، روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب را جیره بندی کرده ایم، نان را جیره بندی کرده ایم... عطش همه را هلاک کرده. همه را، جز شهدا که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند. دیگر شهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه(س).

(آخرین برگ دفترچه یادداشت یکی از شهدای گردان حنظله)

 

                         گل

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 22:51  توسط محمد مهدی تهرانی  |