هجره ها و شبستان های دور تا دور حرم در حال تعمیر هستند. چند نفری هم بر روی سنگ های کف صحن حرم کار می کنند. این دومین بار است که به زیارت مولایت علی مشرف می شوی. دیشب شور و حالت مجالی برای نوشتن باقی نمی گذاشت. از دری وارد می شوی و قبر علامه حلی را در سمت راست راهرویی باریک و آئینه کاری شده زیارت می کنی. این راهرو تو را به داخل حرم رهنمون می شود و تو آرزو می کنی که ای کاش هیچ گاه راه رسیدن به امام را گم نکنی.
حرم هنگام نماز شلوغ می شود و در غیر ساعات نماز کمی خلوت است. خصوصا صبح ها. وقتی به زائران حرم امام رضا و آن گنبد و بارگاه فکر می کنی دیگر نمی توانی سلطان طوس را غریب خطاب کنی. علی غریب بود و هنوز هم. در میان همه حتی شیعیانش. شیعیانی که از او فقط نامش و سال تولدش را شناختند و درد علی را درک نکردند. شیعیانی که راه او را نخواستند آن گونه که هست بشناسند.
گوشه ای دو، سه نفر ذکر یاعلی گرفته اند. یا علی و یا علی و یاعلی... . با فاصله 20 متری ضریح تکیه به دیوار می دهی. هنوز هم نمی دانی کجا آمده ای. اینجا کجاست و چرا تو را راه داده اند. تا قبل از سفر مدام در این فکر بودی که تو مرد این سفر نیستی. خبر لغو سفر یا پیش آمدن مشکلی برای زیارت امام چندان برایت غیر منتظره نبود. هیچ گاه باور نمی کردی جدی جدی زائر امیرالمومنین شوی. علی کجا، این بارگاه بلند کجا و کسی چون تو! تویی که میانه ای با علی نداشته ای و نداری و فقط و فقط در قول از او دم زده ای و عامل به شیوه علی نبوده ای. تو کجا و این ساحت بلند! تو کجا و زیارت نجف! تو کجا و پای بوسی شیر خدا! با این همه اکنون آمده ای.
گر چه خود را لایق لطف امام نمی دیدی و نمی بینی اما دست خالیت را نشان می دهی. تو هر چه باشی اکنون درب خانه کریم آمده ای. کسی که همه میهمان جود و کرمش بودند و خود در بیابانی دور کار می کرد و به نان جویی کفایت. و اکنون تو در حسرت یک تکه از همان نان جو یا لقمه ای نان و خرمای پیرمرد انبان به دوش، رو به روی ضریح نشسته ای در حالی که گونه هایت تر شده است.
دیگر پیرمرد نابینا در خرابه سراغ علی را نمی گیرد. بشریت لیاقت علی را نداشت. اما او هنوز هم هست و اکنون میزبان توست و تو مهانی. مهمان بی دست و پای امام رضا که چند وقتی است رنگ صحن گوهرشاد را ندیده، مهمان جدش در نجف شده. مهمان بی دست و پایی که رسم مهمانی را بلد نیست و تنها امتیازش این است که چون کودکان بی اختیار اشک می ریزد.
دقایقی است همان ها که پیشتر گوشه حرم ذکر علی علی گرفته بودند، عاشورا را شروع کرده اند. یا اباعبدالله. وقتی مهمانی وارد خانه ای می شود که خود را غریب می بیند و در شأن نشستن بر سر سفره نمی داند، نه غذا خوردن که نفس کشیدن هم برایش دشوار می شود. و تو که عمری در آرزوی کربلا بوده ای دعا می می کنی ای کاش با این روسیاهی پایت به حرم سیدالشهداء نرسد. کاش از همین جا پر می کشیدی. کاش. دیر آمده ای و زود هم می خواهی بروی. گدای بیچاره ای که جز گدایی هنری ندارد. و ای کاش همین یک هنرش را قدر بداند.
به وقت عراق ساعت 30/11 است. فرصت زیادی تا نماز ظهر نمانده است. هنوز نوای عاشورا به گوش می رسد. و هنوز در فکر نان و خرمای امام نشسته ای. اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد. در حق علی ظلم کردند. و عاشورا به لعن ظالمان در حق علی رسیده است. لعن کسانی که خانه وحی را آتش زدند و امام را دست بسته روانه مسجد کردند. نوبت، نوبت سلام به امامی است که بین سر و بدنش جدایی افتاده است. السلام علی الحسین... . من و جدایت ای دلربا خدا نکند. خدا هر آنچه کند از توام جدا کند.
با نوای زیارت عاشورا زمزمه را شروع می کنی تا در نهایت به روضه شب آخری برسی که علی میهمان زینب بود و ساعاتی که از مسجد همراه حسن و حسین با فرغ شکافته برگشت. خیره خیره به ضریح نگاه می کنی. آقاجان! یادت هست آن ساعتی را که فرمودی حسنم! حسینم! زیر بغل های علی را رها کنید. نمی خواهم زینبم مرا با این حال ببیند. آقا! کجا بودی ساعاتی که زمین و زمان در سوگ غروب خورشید کربلا خون گریه می کرد؟ کجا بودی همان زینب را نظاره کنی؟
+
نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 23:5 توسط محمد مهدی تهرانی
|
آنچه در پس همه بازی هاست، سنت های پروردگار است. به قول دکتر همه در پازل خدا هستیم. ما می بایست به حکم وظیفه وارد شویم و آنچه را که نیاز است عمل کنیم. فراز و نشیب های زمان مایه امتحان ماست. ما به حکم انسانیتمان رسالتی بر دوش داریم و می بایست در مسیر آن با تمام وجود گام برداریم. آنچه هست اوست و اراده او. ما وجود نداریم.
عالم میدان اَعمالِ صرف نیست. پیش از آنکه عمل راهگشا باشد، این نیت و قصد است که کارساز می افتد. چه بسیار عمل ها که راه به جایی نبرده است. چه سجده ها که به اندازه دانه جُوی بها نداشته است. ما وسیله ایم برای اعاده مقصود و در این مسیر اگر "زلال" باشیم، پیش خواهیم رفت. ما چندان هم مهم نیستیم.
اگر در مسیر، منزل های بین راه و تعلق های طریق سرگرممان کرد، اگر خود را دیدیم و خدا را ندیدیم، هرگز به مقصد نخواهیم رسید. ما رهرویی هستیم که باید به او فکر کنیم، آن قدر که سراسر "او" باشیم و البته این سخت است. یک لبخند کودک ساده روستایی به همه دنیای سیاست بازان می ارزد. کاشتن بذر امید و توکل و خود باوری رسالت باغبانی است که سالیان دور را می نگرد. و حکایت ایران اسلامی، حکایت درختی است که باید آبیاریش کرد. و این ماییم که باید هزینه و بهای رشد این درخت باشیم. تا آن روز که شاخه های درخت به تمام معنا به آسمان برسد و حکومت جهانی مهدی موعود عقده های قرن ها غربت و انتظار را بگشاید.
خدا آن چنان که مادیون می پندارند مرده نیست و آن چنان که لیبرال ها تعبیر می کنند، غایب نیست. فاینما تولوا فثم وجه الله. هر جا را بنگرید اوست. لا موثر فی الوجود الا الله. دستی در ورای همه دست ها وجود دارد و ما آن گاه موثریم که بر پیکره این دست رشته جان ببندیم. بگذار همه منطقیون تحلیل کنند و صغری و کبری هایشان را ردیف. بگذار همه قضایای شرطیه و حملیه ببافند. ما به اراده ای ورای همه اراده ها و به تحلیلی ورای همه تحلیل ها اعتقاد داریم. و هر یک به اندازه باور حقیقیمان در مسیر پیش خواهیم رفت و به اندازه غفلت و جهلمان عقب خواهیم نشست.
اینجا سرای ماندن نیست. ما نیامده ایم که بمانیم. مسیری است که باید طی کنیم. و مقصودی است که باید جستجویش کنیم. ما دلبسته یک گفتمانیم. اگر آرمانی نباشد زندگی بشری معنایی نخواهد داشت. اگر هدف و نقطه مقصودی نباشد، مسیر از معنا تهی خواهد شد. و مشکل آنان که راه را گم کرده اند آن است که از مقصود غافل بوده اند. ما معتقد به ولایت مهدی موعودیم. لو للحجه لساخت الارض باهلها. او منبع فیض است و این ماییم که باید ظرفیت دریافت فیض را در خود تقویت کنیم. باران تمامی ندارد. این کاسه کوچک ماست که بی تابی می کند. باران همیشگی است و آنان که طراوات این نزول را حس نمی کنند، مرده اند و این، مرگی است که باید از آن گریخت.
پی نوشت:
۱- حرافی چندان سخت نیست، این عمل کردن است که مرد می خواهد.
۲- داشتم به جواب این سوال از خدا فکر می کردم: آخدا! منو چند تا دوست داری؟!!
+
نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعت 23:43 توسط محمد مهدی تهرانی
|
در حوزه محتوایی مجموعه های مختلفی در سطح کشور وارد عمل شده اند و بعضا خروجی هم داشته اند. اما آن چیز که از این به بعد مهم است، این است که اولا این دستاوردها و خروجی ها شناسایی شود و تدابیر لازم برای توزیع مناسب آنها دیده شود. ثانیا از حرکت های موازی اجتناب شود و ثالثا فضاهایی که برای کار کردن باقی مانده است، شناسایی شود.
در خصوص مورد اول یعنی توزیع دستاوردها در انتخابات گذشته هم شاهد این بودیم که بعضی استان ها فعالیت هایی داشتند که در سطح کشور مورد استفاده قرار گرفت. این قابلیت قطعا الان هم موجود است. مشکلی که وجود دارد این است که فعالیت های صورت گرفته نوعا پراکنده هستند. بانک اطلاعاتی موجود در این خصوص باید کامل تر شود تا بتوان برنامه ریزی بهتری در خصوص توزیع محصولات ایجاد شده داشت.
مسئله دیگر فعالیت هایی است که بعضا ممکن است به صورت موازی کلید خورده باشد و با هم تزاحم داشته باشند. اگر بانک اطلاعاتی به نسبه کاملی از فعالیت ها وجود داشته باشد، این تزاحم ها به حداقل خواهد رسید و با یک جمع بندی و انسجام بیشتر، محصول قوی تری منتج خواهد شد.
و دست آخر اینکه محدوده های باقی مانده مشخص می شود تا برنامه ریزی های آتی در آن حوزه ها صورت بگیرد. ایجاد این بانک به جهت گستردگی فعالیت ها در حوزه ها و مجموعه های متفاوت، اطلاع رسانی گسترده تری را هم می طلبد. لذاست که صرفا نمی توان از طریق ستادها یا مجموعه های خاص اقدام کرد.
البته این بدین معنا نیست که هیچ اطلاعی از فعالیت ها وجود نداشته باشد. اطلاعاتی هست. اما این بانک اطلاعاتی باید تکمیل شود.
همین جا از دوستانی که فعالیتی را در حوزه محتوا مثلا انتشار جزوه، کلیپ و... آغاز کرده اند، تقاضا می کنم توضیحی در خصوص فعالیت هایشان ارائه کنند. اولا حول موضوعی کار کرده اند؟ محوریت کارشان سیاسی، گفتمانی، فرهنگی یا اقتصادی است؟ قالب کار و نوع خروجی در نظر گرفته شده چیست؟ برای کدام نقطه هدف برنامه ریزی داشته اند؟ فعالیت هایشان به محصول نهایی منتج شده است یا خیر؟ اگر نشده تا کی منتج خواهد شد؟ و اینکه آیا در خصوص توزیع محصول اقدام کرده اند یا خیر؟ و دست آخر اینکه چگونه می توان از خروجی این فعالیت ها در سطح گسترده تر استفاده کرد و با دوستان ارتباط گرفت؟
طبیعتا این اطلاعات صرفا برای تکمیل بانک اطلاعاتی فوق الذکر خواهد بود و به جهت برخی جوانب امر، در قسمت نظرات نمایش داده نخواهد شد. ضمنا از نقطه نظرات و پیشنهادات دوستان هم استفاده می کنیم.
+
نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعت 12:17 توسط محمد مهدی تهرانی
|
شوق خیلی زیادی برای زیارت قبر میثم داشتم؛ آن گونه که در پوست خود نمی گنجیدم. بالای سردرب حرمش این آیه کاشی کاری شده بود: "و لاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون" و میثم زنده بود. میثم قبل از اینکه برای ما یک یار وفادار علی باشد، یک ولایتمدار است که با تقیه میانه ای ندارد. اسلام بی خطر را نمی شناسد و حاضر است برای حقیقت، جان خویش را هم تقدیم کند. یک عاشق که شب و روز از مولایش سخن می گوید، آن قدر که کارش به بالای دار می کشد و عاقبت مهمان همان نخلی می شود که سال های سال به امید شهادت پایش نماز گزارده است.
میثم اهل سکوت و استخاره نبود. میثم اهل فرار از وظیفه نبود. او یک عاشق واقعی بود. یک مرد که از گفتن باز نایستاد و مدام از مولایش حتی در دربار ابن زیاد هم سخن گفت. بر بالای ضریح کوچکش این گونه حک شده بود:"بسم الله الرحمن الرحیم. هل اتی علی الانسان حین من الدهر ..."
نفهمیدم اذن دخول را چگونه خواندم. بی درنگ ضریح را در آغوش کشیدم. اشکی که چون سیل می دوید و رازی که تنها با میثم می شد باز گفت. مولایش علی از شهادت و شیوه شهادتش به او خبر داده بود و او هم از جانبازی در راه مولایش بیمی نداشت. او عاشق شهادت بود. یک ولایتمدار واقعی که دنیا برایش تنگ بود و رفتن را انتظار می کشید.
وقتی در کوفه به حبیب ابن مظاهر رسید از نحوه شهادت حبیب به او خبر داد:«می بینم پیرمردی را که ابرو به پیشانی بسته است و در روز داغ تابستانی در دفاع از فرزند پیامبر به خاک و خون می غلتد و محاسن او از خون سرش رنگین می شود.» و حبیب نیز با خنده از شهادت میثم سخن گفت:«می بینم پیرمرد خرما فروش شکم برآمده ای را که در کناسه کوفه به دار آویخته می شود و جنازه او بر دار باقی می ماند.»
شاگردان واقعی علی همه اهل یقین و عمل بودند؛ نه اهل شک و پرهیز. وقتی با مختار به گوشه زندان افتاد که حسین ابن علی عزم مکه کرده بود. همان سفری که بازگشتی را در پی نداشت. میثم به مختار آزادی اش را خبر داد و همان گونه هم شد. مختار آزاد شد و میثم با نه نفر دیگر مهمان نخل های خرمای کوفه. درست 10 روز قبل از ورود سیدالشهداء به عراق.
میثم پای حق ایستاد. او حتی آن زمان که از نخل آویزان شده بود هم از علی می گفت. و این بود که ناچار شدند دهانش را لجام بزنند. او از تقیه و سجاده عزلت می گریخت. از میثم خواستم تا مرا هم در این مسیر کمک کند. دوست داشتم من هم میثم باشم و حلاوت شهادت در راه حق و ایستادگی بر حقیقت را درک کنم. دوست داشتم من هم در میدان نبرد پا پس نکشم. دوست داشتم من هم از لبان علی وعده شهادت را بشنوم و چون او رستگار شوم.
اگر عجله کاروان نبود تا ساعت ها با میثم راز می گفتم و عرض نیاز می کردم. دل کندن از میثم برایم دشوار بود؛ اما باید به سمت مسجد کوفه حرکت می کردیم. بالاجبار به راه افتادم به این امید که فرصتی دست دهد تا باز مزار آن مرد خرمافروش را زیارت کنم. فرصتی که هیچ گاه میسر نشد. پیر خرمافروشی که به دست علی آزاد شده بود. یک مرد عجم. و ای کاش ما هم به دست علی آزاد شویم؛ چون میثم. می دانستم بی شک دلم برای حبیبم میثم تنگ خواهد شد و همان گونه هم شد. حبیبم میثم...
پی نوشت:
۱- متن اولیه این نوشتار در حرم میثم تمار در کوفه به رشته تحریر درآمده است.
گویند ابوهریره پشت حضرت علی(ع) نماز می کرد و بر سر سفره معاویه طعام می خورد و از جنگ اجتناب می کرد و می گفت:«نماز، پشت علی تمام تر است و سفره معاویه چرب تر و ترکِ جنگ سالم تر.»
وقت نماز رسید و مناقشه در مثل جایز نبود. همه به سوی صف جماعت می دویدند. یا الله. یا الله. و امام سالیان سال در رکوع منتظر بود تا تکبیره الاحرام مأمومین از راه رسیده را بشنود و آن گاه سر از رکوع بردارد. اما خبری نمی شد. امام تنها بود و در رکوع نسبت به پایگاه های دشمن هشدار می داد. عدالتخواهان جدید به او اقتدا نکردند. فقط یا الله را گفتند. امام منتظر بود. اما...
حاج آقا قبول باشد. نماز تمام شده بود. ارزش های فراموش شده انقلاب برگشت. علی خرسند بود، چون مالک شمشیر به دست گرد حریم دین می جنگید. عزت ملی با وجود مالک احیا شده بود. علی بارها به مالک مدال افتخار داد: دولت کار، دولت مردمی، دولت انقلابی و... . اما عدالتخواه جدید هنوز سرگردان بود. لکنت زبانش اجازه نمی داد تکبیره الاحرام بگوید. ال .. ال .. الا .. الله ...... ال ..
سکه عدالتخواهی چون رایج شد، بدلش هم به بازار آمد. اما کمتر کسی خواست سکه جدید را به دندان بگیرد یا به ترازو بسنجد و بپرسد این عدالتخواه مدعی سالیان سال که بالاترین هجمه ها علیه دین بود، کجا بیتوته کرده بود و چرا خبری از او نبود؟ کمتر کسی پرسید چرا عدالتخواه مدعی به یکباره خوابش آشفته شده؟ چه چیز عوض شده؟ کمتر کسی پرسید این عدالتخواه جدید چرا تنها حرف از عدالت می زند و در عمل موضعی نسبت به معاندین جبهه عدالت ندارد؟ چرا بر سر سفره معاویه می نشیند؟
برای مالک نقشه ریختند. این گونه نمی توان ادامه داد. یوسف از همه برادران نزد پدر عزیزتر است. باید کشته شود. خون یوسف گران بود و تنها راه چاره چاهی در فراسوی میدان که یوسف باید در آن قرار می گرفت. چاه تبلیغات و تخریب های پیوسته رسانه ای. برادران چشم دیدن یوسف را نداشتند. پدر هم می سوخت که این لجن پراکنی ها علیه یوسف چیزی نیست که خدا از آن ساده بگذرد.
بعد از مدتها عدالتخواه جدید بالاخره چرتش پاره شد. او اگر چه یاالله گویان برای رسیدن به نماز می دوید، اما در عین حال با یهودا هم پیمان بود. سکه بدلی به میدان می آمد و عدالتخواه جدید هیچ گاه نمی خواست سفره معاویه را فراموش کند. چشمش به سبد رأی آن طرفی ها بود. کسی نفهمید این دیگر چه نوع عدالتخواهی است؟!! عدالتخواهی بی دردسر؟ عدالتخواهی خوشمزه؟ عدالتخواهی توهمی؟ عدالتخواهی فقط در حرف؟ عدالتخواهی فقط در حد یاالله گفتن های قبل از نماز جماعت که چند دقیقه ای امام را معطل کند؟ یا به زبان ساده همان حرف مفت؟
بن یامین می ترسید از اینکه مردم فریب عدالتخواه جدید را بخورند. یهودا زیاد سخن می گفت. خیلی ها با او هم پیمان بودند. یهودا، معاویه و ابوهریره را همزمان زیر نظر داشت. او کارهایش را زیرکانه جلو می برد. هر طور بود همه را یک جوری هماهنگ می کرد. جنگیدن با یهودا هم سخت بود. اما این جنگ سال ها بود که آغاز شده بود و شاید بیش از همه به نفع یوسف چرخیده بود. مالک نگران بود اما نه برای خودش؛ برای علی نگران بود. نگران بود که مبادا بار دیگر تنها بماند. او فکر علی بود. فکر گفتمان علی. فکر خون حمزه سیدالشهداء و فکر ارزش هایی که این سال ها با خون دل برگشته بود. مالک برای جان علی نگران بود. می ترسید حرف های علی نیز چون رسول ناشنیده بماند. مالک نگران بود. نگران. دوست داشت او هزینه علی باشد، نه علی هزینه او. مالک نگران بود و به خاطر همین نگرانی در صحنه محکم ایستاده بود. می گفت ما سرباز ولایتیم. او نگران بود. می دانی نگرانی یعنی چه؟...
پی نوشت:
۱- برای بحث در مورد میرحسین به گروه محراب اندیشه مراجعه کنید. یه سوال اونجا هست. اگه کسی براش جواب داره بگه. تو بخش نظرات وبلاگ هم سوالات ذکر شده است.
۲- فایل پی دی اف جزوه آغاجری را می توانید از ستون سمت چپ وبلاگ دانلود کنید. مطلب "کارت موسوی و خاتمی در دست بازی گردان پنهان" هم به صورت پی دی اف در آمده است که در ستون مورد اشاره قابل دسترسی است.
۳- مقاله فاطمه رجبی در خصوص میرحسین را اینجا بخوانید. تا کنون ما پاسخی منطقی برای پرسش های بی شماری که وجود دارد از جانب حامیان میرحسین یا خود ایشان نشنیده ایم.
+
نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 15:1 توسط محمد مهدی تهرانی
|
فضای انتخابات بعد از تعطیلات نوروزی طبعا بیش از پیش گرم می شود. رسانه ها و شخصیت ها هم بیشتر به این حوزه خواهند پرداخت. یک موضوع در این انتخابات مسلم است و آن اینکه رقیب ما در انتخابات هرکس باشد، میرحسین، خاتمی یا هرکس دیگر طبعا نمی تواند چندان روی عملکرد دولت در حوزه های سیاست خارجی یا سیاست داخلی حرفی بزند. مردم تصویری مثبت از عملکرد دولت در این حوزه ها دارند. اگر رویارویی با میرحسین باشد، طبعا نزاع ما گفتمانی هم نیست. آنچه بیش از هر چیز می تواند مورد توجه رقیبان و حواریونشان قرار بگیرد، عملکرد اقتصادی دولت است. متاسفانه در این زمینه اطلاع رسانی کافی نشده است. اغلب دوستانی هم که روی بحث انتخابات در حال حاضر کار می کنند، بیشتر روی مباحث سیاسی و گفتمانی دست گذاشته اند. در واقع مباحث اقتصادی مغفول مانده است و نیازمند یک توجه جدی و اساسی است.
حتی برخی اصولگرایان و حامیان دکتر احمدی نژاد هم تصویر روشنی از عملکرد اقتصادی دولت نهم ندارند و عملکرد دولت را در دو سه شاخص مثل تورم و نقدینگی خلاصه می کنند؛ بعد هم این گونه قضاوت می کنند که دولت در زمینه اقتصادی کاری انجام نداده است یا عملکردی منفی داشته است. در حالی که واقعیت چنین نیست. حتی دکتر توکلی که منتقد اقتصادی دولت نهم است هم در جایی صراحتا می گوید که کارنامه اقتصادی دولت نهم را قابل دفاع می داند و در كل مثبت ارزيابي مي كند. این حرف را یک منتقد دارد می گوید.
واقعیت آن است که دولت نهم در حوزه اقتصادی کارنامه مطلوبی دارد. این کارنامه باید تبیین بشود و مورد توجه جدی قرار بگیرد. نباید نسبت به حوزه اقتصادی و جدال اقتصادی فرارو غافل بود. باید حوزه اقتصادی نیز به موازات حوزه های سیاسی و گفتمانی مورد توجه قرار بگیرد. برخی اعدام و ارقام را دکتر احمدی نژاد در روز 22 بهمن و بعد از آن در گفتگوی ویژه خبری خواندند. از این اعداد و ارقام واقعا زیاد هست. باید یک کار جدی در خصوص اقتصاد انجام شود. هم در خصوص عملکرد دولت نهم و هم در خصوص عملکرد دولت های گذشته. جای یک جریان شناسی اقتصادی کامل در کنار جریان شناسی های سیاسی موجود خالی است.
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 9:25 توسط محمد مهدی تهرانی
|
این مطلب توسط برادر بزرگوارم آقای فرزانه به رشته تحریر درآمده است. سابقا از ایشان تقاضا کرده بودم در خصوص بسیج دانشجویی دانشگاه بین المللی امام خمینی(ره) مطلبی بنویسند. اگر چه بنای ادامه دادن بحث گذشته نبود، اما چون ایشان زحمت نگارش مطلب را کشیده بودند، یادداشت را بر روی وبلاگ قرار دادم. آقای فرزانه سابقه فعالیت اجرایی در بسیج دانشجویی، هیئت محبین اهل بیت و جامعه اسلامی دانشجویان را داشته اند و به نوعی طی این سال ها بار اصلی اردوها به دوش ایشان بوده است. ایشان در معاونت سیاسی بسیج هم یکی از اعضای تیم نشریه روشنفکر بودند. اگر دوستان به آرشیو نشریه روشنگر یا عطش مراجعه کنند، مطالبی که به قلم ایشان منتشر شده است را ملاحظه خواهند کرد. شاید کسی چون من خیلی حرفی برای گفتن نداشته باشد اما فکر می کنم این دوستان حرف هایی داشته باشند که می تواند به درد امروز بخورد.
از ایشان به جهت زحمتی که کشیدند سپاسگذارم.
خیلی وقت بود که قول نوشتن یه مطلب رو به مدیر وبلاگ داده بودم اما به علت مشغله های شخصی و مهمتر از اون به علت آشنا نبودن با شرایط فعلی دانشگاه و تشکل های اون به تاخیر افتاد اما با دو اردویی که در کنار بچه های هیئت و بسیج برای زیارت امام رضا و مناطق عملیاتی از دور دستی بر آتش داشتم تا حدی با این جو آشنا شدم و گفتم وقت خوبی است که به وعده داده شده با چاشنی اردوی جنوب وفا کنم
نمیدو نم قرار چی بگم که به درد بچه های تشکیلاتی دانشگاه به خصوص بسیج بخوره از زمانی که ما یاد داریم و خودمون هم اینطور بودیم کسانی که بیرون گود بودند هی به اون کسانی که توی گود بودند داد میزدند و می گفتند: لنگش کن، لنگش کن(از این که شما خواننده محترم مجبورید ادبیات عجیب غریب بنده رو تحمل کنید عذر می خواهم) یادم وقتی که هیچ کاره بودیم به مسئول بسیج اون وقت مرتب گیر میدادیم که این کار رو بکن، اون کار و نکن و اون بنده خدا هم کاری انجام نمی داد و ما میگفتیم اینا تعطیلند و کار بلد نیستن بکنند و از این جور حرفها، وقتی خودمون مسئولیت دار شدیم اگه کسی از بیرون گود میگفت این کار رو بکن این کار رو نکن بازهم بهش میگفتیم تعطیله و کار دستش نیست تا بفهمه که چه خبره خلاصه همه از نظر همه تعطیلند و این وسط گیر آوردن کسی که تعطیل نباشه کار سختیه و این جزء اساسی ترین اقتضائات فعالیت دانشجویی پس اولین نتیجه از بحث بالا اینکه دوستان بیائید همدیگر را از حالت تعطیلی مطلق درآوریم وبه تلاش های همدیگر برای کاهش تعطیلات احترام بگذاریم، دومین نتیجه اینکه تلاش های ما برای یافتن فردی غیر تعطیل بعد از حاج آقای زارع به جایی نرسید به قول معروف" گشتیم نبود نگردید که نیست" پس بی زحمت مرحمت نموده به عنوان دومین نتیجه نه مسئول بسیج بلکه تمامی دوستان دست اندرکار را یاری نمائید و انتقادات خود را مثل بنده بی رحمانه نصیب این دوستان نفرمائید تا این بزرگواران بتوانند با تکیه به پیشنهادات شما بهترین ها را انتخاب نموده و روند اجرای آن را در پیش گیرند
توی این دوتا اردو تا حدی با دغدغه های بچه ها آشنا شدم و تا حدی جو فرهنگی فعلی دانشگاه دستم اومد وقتی از دردانشگاه بعد از یک سال نیم وارد شدم هیچ تغییر در آن ندیدم و تنها چیزی که نظرم را به خود جلب کرد پارچه نوشته گرامیداشت شاعره معظمه، فهیمه، سعیده، فقیده استاد بزرگ فروغ فرخ زاد بود بلافاصله با توجه به اینکه تکاپوی دوستان برای اردو را می دیدم یاد اون قضیه بازی فوتبال ایران و آرژانتین افتادم که مربی ایران همه بازیکنانش جز غضنفر را مامور گرفتن مارادونا کرد بعد که بازی شروع شد بنده خدا مارادونا نمی تونست حتی از جاش تکون بخوره ولی مربی یادش رفته بود که غضنفر رو توجیه کنه که دروازه خودی کدوم طرف و غضنفر هم نامردی نمی کرد و یکی پس از دیگری همه توپ ها رو به سه جاف دروازه ایران میکوباند و مربی هی از بیرون زمین داد میزد "مارادونا را ولش کنید غضنفر رو بگیرید" غرض اینکه یادواره واردوی جنوب رو ولش کنید فروغ فرخ زاد رو بچسبید احتمالاً برای سال آینده هم مراسم بزرگداشت صادق هدایت را خواهیم داشت نمی خوام بحث رو بیشتر باز کنم، اگه احساس می کنید که بحث داره به بیراهه میره کاملاً درست حدس زدید چون فقط یک عقده گشایی درونی بعد از دیدن مزار آن پنج شهید گمنام به حق مظلوم بود که بعد از گذشت یک سال و نیم هیچ تفاوتی نکرده بود مگر غبار روزمره گی دوران که به قبورشان نشسته بود
بگذریم به ادامه بحثمان بپردازیم، این بحث را با یکی از دوستان خوش آینده مطرح کردم گفتم اینجا هم به عنوان آخرین قسمت از مطلب بیاورم به امید آنکه مفید فایده واقع شود حال که آواز کار فکری در میان دوستان به فراوانی شنیده می شود این را به فال نیک میگریم، به شرط آنکه موجب تخطئه فعالیت های گذشتگان نگردد بحث اینجاست که اگر موقعیت و امکانات پنج سال پیش بسیج را با هم اکنون مقایسه کنید خواهید دید که بسیج یا هیئت به همت کسانی که پیش از این در این مجموعه ها فعال بودند به بلوغ اجرایی کامل در برنامه هایشان رسیده اند شاهد این ادعا برگزاری اردوهای مشهد و جنوب با اون اتوبوس های قراضه بنز 302 و کلی قرض و قوله و خواهش و تمنا از این اون بود، حال که گذشتگان توانسته اند طی یک برنامه سه چهار ساله توان و پتانسیل مجموعه ها را به این حد ارتقا دهند شایسته است شما هم طی یک برنامه منسجم بسیج و دیگر تشکل های دانشجویی را بلوغ فکری و فرهنگی لازم برسانید آن زمان بهانه ما برای انجام دست و پا شکسته برنامه های فرهنگی و فکری کمبود امکانات و درگیری با کارهای اجرایی بود ولی دوستان دیگر کار اجرایی به آن معنا وجود ندارد و حتی ضرورت هم ندارد. ضرورت ندارد که برای کارهای اجرایی 20،30 نفر انرژی و پتانسیل بگذارند باور کنید با 5؛6 نفر هم میتوان سنگین ترین ترین فعالیت ها مثل اردوی جنوب را انجام داد در عوض مابقی می بایست خوراک فکری لازم برای 250 نفری که مثلاً در اردوی جنوب شرکت کرده اند را فراهم آورند آن هنگام است که آن برنامه یا آن اردو ارزشمند خواهد بود
باور کنید انقدر اشکال ندارد که دانشجویی از بقیه جدا شود و هنگام بازگشت 20 دقیقه همه منتظر او بایستند یا ناهار کمی دیر آماده شود ولی خیلی اشکال دارد در پایان اردو از یکی از دوستان دانشجو بخواهیم 10 دقیقه در مورد جاهای که رفته و مطالبی که یاد گرفته صحبت کند و او نتواند اشکال آنجاست که ما نتوانیم عاملی برای برقراری ارتباط میان دانشجویان و فضای آنجا شویم، اشکال آنجاست که خودمان نتوانیم 30 دقیقه در مورد 8 سال دفاع مقدس توضیحاتی ارائه نماییم، اشکال آنجاست که برویم و بدون هیچ توشه ای باز گردیم، نه اینکه بحثم فقط اردوی جنوب باشد فرض کنید شما سخنرانی را با کلی درد سر دعوت می کنید و آن قدر درگیر اجرائیات این دعوت می شوید که خود اصلاً نمیتوانید 10 دقیقه از صحبت های او را گوش دهید مخلص کلام اینکه اکنون که شما بزرگواران به سبب زحمات نصفه و نیمه گذشتگان از شر اجرائیاتی که دامن گیر آنها برای تثبیت پایه های مجموعه ها بود رها گشته اید پس باور داشته باشید که شما معنای تئوری بازگشت نخبگان این وبلاگ هستید و باور داشته باشید که هم اکنون استعداد و پتانسیل های لازم برای شروع طرح بلوغ فکری بسیج دانشجویی را به خوبی درک نموده اید و می توانید با اتکا به همدلی و همفکری نهالی را امروز بکارید که در صورت مراقبت و نگهداری طی سه چهار سال آینده می توانید میوه شیرین آن را بچشید و از میوه های آن برای تغذیه فکری خود نیز تناول نمائید
در پایان از دوست خوبم آقای تهرانی که با راه اندازی این وبلاگ توانسته تاحدی در میان دوستان دغدغه ی حرکت رو به جلو و پیشرفت را برای مجموعه های دانشجویی ایجاد نماید سپاسگذارم
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 8:7 توسط محمد مهدی تهرانی
|