تبليغاتX
محراب اندیشه خون می رود به صفحه که املا کنم تو را      نامت بزرگ بود نشد جا کنم تو را ***** یاقی نیم ترحمی ای پادشاه حسن    گردن کشیده ام که تماشا کنم تو را***** آب از سرم گذشته عصایی بزن به آب    یک دم بیا که حضرت موسی کنم تو را ***** در راه کعبه خرج سفر در خطر فتاد    دل می رود ز دست که پیدا کنم تو را***** خون مرا بگیر به گردن مرا بکش     تا زیر تیغ سجده اعلی کنم تو را ***** کنجی برای خلوت شبهای من بده     تا گریه ای به وسعت صحرا کنم تو را ***** بر مردگان کوی تو باید دخیل بست     یعنی قیاس کی به مسیحا کنم تو را ***** بندم بزن که چینی عمرم شکسته است     جامم نما که ساقی دلها کنم تو را ***** از روزگار خیر ندیدم بدون تو     خیرات جان خویش چو حلوا کنم تو را ***** سنگینی غمت به تغافل مرا فکند     لعنت به من اگر ز سرم وا کنم تو را

 

این راهش نیست

 

     در سال های اخیر رشد بی رویه نقدینگی در کشور زمینه ساز تورمی شده است که دیگر گریزی از آن نیست. جدای از اینکه چه عواملی در تورم ها و یا در رشد نقدینگی در کشور طی این سالها موثر بوده است، آنچه هم اکنون بهانه این نوشتار را فراهم آورده است، روندی است که دولت محترم در کنترل نقدینگی اتخاذ نموده. طی روزهای گذشته به دنبال افزایش برخی قیمت ها، نرخ مالیات ها نیز به طور بی سابقه ای افزایش پیدا کرده است. ظاهرا دولت محترم بر آن است تا از طریق اخذ مالیات بخشی از نقدینگی موجود را از سطح جامعه جمع نماید و بدین ترتیب از آثار تورمی آن بکاهد. این در حالی است که حرکت غیرمتعارف و غیر متعادل در این زمینه نارضایتی های عمومی را در پی خواهد داشت. طبعا یکی از موثرترین راهکارهایی که می بایست مد نظر قرار گیرد، اخذ مالیات است. اما اگر رشد بی رویه نرخ مالیات در نگاه مردم بی سابقه و چشم گیر باشد، می تواند تاثیری معکوس در پی داشته باشد. طبیعتا دولت محترم می بایست روندی معقول و پله کانی را با فضاسازی مناسب در دستور کار قرار می داد. حال آنکه روند شتابزده کنونی به مردم آسیب خواهد زد. اگر کنترل نرخ نقدینگی مدنظر است، قطعا این شتابزدگی راهش نیست. امید آنکه دولت محترم در خصوص ارائه راهکاری همه جانبه در حوزه های اقتصادی دقت بیشتری به کار بندد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 21:13  توسط محمد مهدی تهرانی  | 

 

یک جرعه بی تابی

 

     دشوار است؛ آنگاه که وجودت را دغدغه ها فرا می گیرند؛ از درون می سوزی و فقط می سوزی. رفیق راهی نیست و تو تنها ناچاری واژه های امید را هجی کنی. در تلاطم شب و روز همه چیز گم می شود. و کوچکترین آن حقیقت است. کاش می شد از همه چیز و همه کس فرار کرد. اما... حتی واژه ها هم رفیق راهت نمی شوند و تو می مانی با بغضی که روزی مهمان ناخوانده بود و امروز صاحبخانه شده است!

     وظیفه کدام است؟ حقیقت چیست؟ مرد عمل کجاست؟ دلت می گیرد و بی اختیار گوشه اتاق، رواق چشمانت را تصرف می کند. با که بگویی و از چه؟ غربتی که رنگش بی رنگی است و صدایش سکوت. آن سان حیران می مانی که حتی از واژه ها هم می گریزی. چه باید کرد با یک مشت واژه بی معنی؟

     هنوز به یاد دارم ایامی را که خردسالی مجالی برای عصیان نمی گذاشت. آن روز که توکلم به او بود. دانه تسبیح اشک هایی که شب و روز و سحر نمی شناخت و چه طعمی داشت گفتن همه چیز با او که اقرب من حبل الورید است. دیگر خلوت ها هم نامرد شده اند! هنوز بغض در گلویم باتابی می کند. کودکی گم شده است. به دلم واهمه نیست. آنکه بایست بیاید به خدا می آید.

 

                          

              انسان شدن عقوبت سختی است کاتبان            با یک پرنده نام مرا جا به جا کنید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 22:12  توسط محمد مهدی تهرانی  |